تبليغاتX
خودکار کم رنگ

خودکار کم رنگ

به آموزگار شعر شمال زنده ياد تيرداد نصري

((شرحی بر شعری از جناب آقای احسان مهدیان))

 

« نفــــرت »

 

جهانم را گذاشتم در گلدانی که ندارم

 

ودرآن تف کردم

 

با زباله هایی که از دور میرسند

 

ودایناسورهایی که دور ماموتهاخط کشیدند

 

                                            کات !! نشد .. تکرار...

 

جهانم را گذاشتم در گلدانی که ندارم                           

                            

ودرآن تف کردم

 

با زباله هایی که از دور میرسند

 

ودایناسورهایی که دور ما    خط کشیدند

 

زندگی در غار آغاز تمدن است     تمدن ؟!

 

در دکمه هایی که به هم نمی رسند به هم نمی رسند .

 

برجها برای انتحار مگس جای کوچکی  است

 

                                         کات !! نشد .. تکرار...

 

جهانم را گذاشتم در گلدانی که ندارم

 

ودرآن تف کردم

 

با زباله هایی که از دور میرسند

 

ودایناسورهایی که دور زمین خط کشیدند

 

زندگی در غار آغاز تمدن است تمدن !

 

در دکمه هایی که به هم نمی رسند

 

برجها برای انتحار مگس جای کوچکی شده

 

ماهی ها خون استفراق کردند

 

ایدز دامن گل و گیاه را لکه دار کرد

 

انقلاب اگزوزها را پایانی ندیدم

 

دارم در خودم دست و پا می زنم

 

این شاتل ... شاتل ... شاتل

 

زمین را بگذارید کنار تا ببینم دور تو می گردم ؟

 

من من من من من من من من

من من من من

من من

من

 

لااله الالالله ... بلند بگو ...

 

                                                 کات کات ...

 

شعر را خواندم
قسمت اول قبل از کات شدن چهار فعل مثبت به کار گرفته شده  که عبارت هستند از :
((گذاشتم ))و((تف کردم))و((می رسند))و((خط کشیدند))در کنار یک فعل منفی((ندارم))اینجا ظرف(( گلدان)) است و ((جهان))که ((من))و ((زباله ها)) و((دایناسورها))و ((ماموت ها ))را در خود جای داده و به نوعی خودش ظرف می شود برای دیگرانی که نام بردم. مظروف گلدان می شود.حالا گلدان که فعل منفی ((ندارم)) را به خود می بیند ((ندارم))تاثیری که بر دیگر افعال می گذارد منفی کردن آنها می شود. درست که راوی گفته ((تف کردم))((می رسند))((خط کشیدند))ولی این حالت تساوی بین هستی و نیستی با حضور فعل((ندارم ))به سمت نیستی می چرخد، به هیچی به فعل هایی منتج می گردد، که برای پوچ هستند، اعمالی که به ظاهر هستند اما نیستند و به نظر می رسند که هستند در حالی که گل اینجا نیست این دست پوچ است پوچ، گل در دست دیگری است شاید، و شاید هم اصلن گلی در کار نیست.
قسمت بعدی که تا کات دوم ادامه می یابد تا سطر چهارم همان سطر های قسمت اول است ،اما در سطر چهارم ((ماموت ها))جایش را به ((ما))می دهد و زندگی با غار آغاز می شود و این غار چقدر مرا به یاد نظریه مثل و افلاطون می اندازد و مدنیتی که ریشه در تفکر فلاسفه یونانی دارد و تشکیل دولت شهر های یونان و…
مدرنیسم غالب بر همه چیز فرزندان  حرام زاده شهری خود را مانند هشت پایی بر جان همه چیز چیره کرده است.((در دکمه هایی که به هم نمی رسند به هم نمی رسند ))از مدرنیسم گفتن از علم در خدمت راحتی بشر یا معضلی برای دور افتادن و نرسیدن به هم، هم ِ جامعه که کوچک ترین واحدش خانواده است. علم کارها را راحت اما طولانی تر کرد زیرا مصرف زدگی نیازمند تولید بیش تر است و تولید بیش تر محتاج کار و کارگر بیش تر ، اینجاست که ((به هم نمی رسند))خودش را نشان می دهد و درد های انسانی، که آن بالا ایستاده و خود پوچ شده اش را می بیند و نمی بیند و نمی رسد که رسیده است اما نرسیده است. زنجیره تولید و مصرف بال هایش را گسترده و به تمامی مدعی وقت انسان است. قید وبند های مرسوم ماشینی که ریتم درونی ما را کند کرده است. ما به همان اندازه در آسمان ها پیش رفته ایم که خود را به زیر زمین رانده ایم. تفاوتی است میان این انسان که هرج و مرج را دنبال می کند و انسان دوره های قبلی که در پی تمرکز و ایجاد وحدت بودند. در بین این آدم ها هیچ نشانی از وحدت نیست،آنها با سرعت به سمت و سوهایی کاملا جدا از هم می روند از یک قوطی به قوطی دیگر و این تقسیم بندی ها آنقدر زیاد است که به طور کامل به آن خو گرفته اند . در گستره تولید این همه دست ساخته،فلسفه وجودی انسان کارکرد های دیگری می یابد نمونه ای از این کارکرد،تولید توده وار سیگار آن هم توسط مظاهر باروری، زنان است. و ((برج ها)) اینها را چقدر من شبیه همان ((دایناسور های)) عصرقبل از یخ بندان می بینم همان هایی که زندگی من را محدود کرده اند و دورم را خط کشیده اند و من در حصارم. من نمی توانم از حصار در بروم. جایی در یکی از شعرهایم نوشته ام که :
((فرودگاه كه فرش شد
كچل در لانه ي كبوتر تحصن كرد.
(بي خيال دختري كه
به عدد موهاي نداشته دوستش داشت).
آسمان براي برج بلند شد و



_:«بابا آسانسور چرا گير كرده ؟
يك نفر دارد در طبقه هم كف
خود كشي مي كند ».

…))

 

این شعر که گفتم را می توانید امروز که 8/3/1386است در پست پنجم وب سایتم بخوانید(آن موقع که متن را می نوشتم وب سایت قبلی ام به دست دوست نادان نیفتاده بود) و چقدر نگاه من و احسان از دریچه ای که نگاه می کنم نزدیک شده است. اعتراض بر مدرنیسم بی ریشه و پوچ و بی هویت کشورهای در حال توسعه یا عقب نگاه داشته شده.

 معماری کلاسیک (سنتی)به طبیعت نزدیک بود دوره ای که انسان هنوز ارگانیسم تنفسی خویش را آلوده نساخته ، ولی تسلط او بر طبیعت آشکار بود. معماری باشکوه هنوز با طبیعت در ارتباط است. آسمان خراش های دست ساخته انسان پادشاه های بلامنازعی هستند که آدم ها مانند مورچه هایی در حال گذار از زیر سیطره آنها هستند. خط کشی های دوره مدرن حتی برای ساده ترین کارها (راه رفتن) نیز قواعد خود را دارد . معماری بی سر و ته و بی ریخت و هندسی خشک که هیچ شباهتی به تمایل های مشرق زمینی من ندارد. معماری ای که نمی شکند قوس ندارد که مرا می شکند و به قوس و قوز می اندازد. بالاخره انسان ظهور می کند.قطع درخت اولین نشانه از حضور بالفعل و قطعیتی است که انسان با تخریب طبیعت آغاز می کند،انسان از وقتی که دست به از بین بردن طبیعت می زند خود را از ریشه ها جدا می سازد . آغازی است از یک جا نشینی،ما به تدریج از خانه های یک و یا چند طبقه به خانه هایی با طبقه های چهل و پنجاه می رسیم . معماری دیگر آن شکوه گذشته را ندارد ،اصلا دیگر معماریی وجود ندارد،ما درون بلوک های سیمانی ای زندگی می کنیم که هیچ نسبتی با سرشت ما ندارند و همه چیز را از پس چهره مخدوش شده خویش می بینیم.حتی از چهره معنویت  نیز لابه لای این ساختمان ها چیزی نمانده است.(( مگسی)) که کمترین نشانه طبیعت است، طبیعتی  که دیگر از من دور شده ، نکته جالب این که مگس دارای بعد مثبتی است و حضورش معنای حیات و حضور طبیعت است و تا زمانی که هست طبیعت نمی میرد. اصلن طبیعت در مصاف با مدرنیسم به پوچی نخواهد رسید. با تمام این تفاصیل اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاده است هنوز گلدان نیست و گل هم معلوم است که نیست و این دست هم پوچ در آمد. گل انگار در دست دیگری است امتحان می کنیم .

اما به قسمت سوم شعر اول می رسیم
تا سطر چهارم دوباره تکرار می شود و فقط ((ماموت ها))در قسمت اول که به((ما)) تبدیل شد در این قسمت به(( زمین)) تبدیل می شود و دوباره سه سطر بعدی تکرار می شود با کم شدن این قسمت(( به هم نمی رسند )).که خوب شد در این تکرار نیامد اما حکایت این تکرار های نفرت انگیز و بی زار کننده حکایت ساعت های چندش آور روزانه هایی است که دور از هویت و در بی خودی می گذرد حکایت خستگی من از من خود از تن خود حکایت پیدا نکردن گل که در کدام دست است که همه دست ها پوچ بودند.
((ماهی ها خون استفراق کردند))
من بنا را می گذارم بر این مطلب که احسان در تایپ اشتباه کرده است و ((استفراغ ))را ((استفراق))نوشته است(نمی خواهم وارد وجه دیگری که ممکن است عمدن نوشته باشد شوم ) خب در اینجا شاعر مصیبت ها و بحران های مسلح شدن به مدرنیسم ناقص و بی فرهنگ و بی هویت جهان های در حال توسعه و عقب نگه داشته شده را به تصویر کشیده است و تاثیر مخرب آن بر محیط زیست و پس آب های صنعتی که تلفات ماهی ها و…را به دنبال داشته است و زندگی شهری هم گرفتار مصیبت های ناشی از ((نرسیدن دکمه ها به هم ))از جمله ایدز و آلودگی هوا در کلان شهر های بی قواره ای که روستاهای حقیقی ای هستند که به مدرنیسم ابتدایی و بی پشتوانه مجهز شده اند و این گرفتاری راه گریزی را برای آنها نگذاشته است غرق شده اند و به بی هویتی رسیده اند به بی ثباتی رسیده اند،
قیف مدرنیته،رو به پایین،آماده برای بلعیدن هر چیز ودر جهت عکس گنبدها، معابد،مساجد،و هر مکانی که انسان برای نیایش و آرامش ساخته است . قیف مصرف گرایی پس مانده هایش را به نمایش گذاشته و انسان، ماشین،حیوان و محصول ها، زباله شده همه در یک ردیف و با هم، هم زیستی می کنند.گویی این هم زیستی به اجبار مسالمت آمیز است . در این میان ماشین نقش بر هم زننده این جریان رو به سقوط را انجام می دهد.و هر چه بیش تر دنبال خود گم شده اش می گردد نمی یابد بیش تر در این باتلاق غرق می شود و هر چه بیش تر دست و پا بزند غرق شدن نزدیک تر و همین غرق شدن در نفسانیت و منیت منجر به پوچی و تمام کات کات کات .اما اگر دقت کرده باشید اصلن کلیدی نخورده بود تا کات داده شود ولی این شعر تو را برمی دارد با تصاویرش می برد ولی نمی برد هنوز هم گل پیدا نشد و دستی که باز نشد باز هم پوچ بود اصلن گلی نمانده تا گلدانی بماند، اصلن از ذهن بشری که از او صحبت کردم گل خارج شده لذا گلدان هم موجودیت خارجی ندارد تا باشد.

 گوشه ای از همان شعرم که گفتم :
((…

_:«مسافران پرواز شماره...»
هيش ش ش ش ...هو و و و
_:«لا اله الا الله».
…))
در اخر قسمتی از شعر دیگرم برای پایان بخشیدن به شرحم بر شعر زیبای احسان عزیز :
((...
...
_:«نه... نه... نه ...
دیگر تمام شد
برنمی گردم
فقط سنگ قبرم را کسی انتخاب نکرد».
_:«کات ...کات...کات...
چی شده بچه ها؟
دیالوگ ها را درست نمی گویید؟
بریدید؟
خب بازی را نگه دارید تا بعد...».))
با احترام _ خودکار کم رنگ

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 22:0  توسط خودکار کم رنگ  |