بیژن نجدی (متولد ۲۴ آبان ۱۳۲۰ در خاش – درگذشت ۴شهریور ۱۳۷۶در لاهیجان) از شاعران و نویسندگان معاصر ایران است.نجدی کارشناس رشته ریاضیات بود.
برخی از آثار
1_یوزپلنگانی که با من دویده اند
2_دوباره از همان خیابانها
3_داستانهای ناتمام
4_خواهران این تابستان
داستانی نیمه تمام:
خانم صحرانوردی به شوهرش گفت: « باشه؟»
شوهرش آقای (فلاحی) گفت: «باشه.»
خانم صحرانوردی و آقای (فلاحی) دیگ های مسی را به وسط حیاط کشاندند در دیگ ها تا نیمه گوجه فرنگی ریختند. زیرشان را آتش کردند. بعد رفتند کتابهائی را که در سالهای معلمی شان نخوانده بودند از طاقچه و قفسه ها وزیر تختخواب آوردند روی هیزم های زیر دیگ چیدند. بوی رب که بلند شد. هر دو چمچمه بدست آرنجهایشان را روی چشمهایشان گذاشته، دود را بهانه کرده بودند.
( ص 119- داستانهای ناتمام – نشر مرکز-تهران 1380)
وصیت
نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش ، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می بخشم به همسرم .
شب ها ی دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریائی
به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده اند .
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب ، پیراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید ، ششدانگ
به دانه های شن ، زیر آفتاب .
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به " نی " بدهید .
و می بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشی ها ، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من ...
تو را هم چنان دوست خواهم داشت
بسيار پيشتر از امروز
دوستت داشتم در گذشتههای دور
آن قدر دور
که هر وقت به ياد ميآورم
پارچبلور کنار سفرهی من
ابريق میشود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفيد
کراواتم، زنار
اتاق، همين اتاق زير شيروانی ما
غار
غاری پر از تاريک و صدای بوسههای ما
و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آنقدر که در خيالبافی آن همه عشق
تو در سفينهای نزديک من
من در سفينهای ديگر، بسيار نزديکتر از خودم با تو
دست میکشيم به گونههای هم
بر صفحهی تلويزيون.
کسی میداند؟
کسی میداند
شماره شناسنامه گندم چیست؟
کدامین شنبه
آن اولین بهار را زایید ؟
یک تقویم بی پاییز را
کسی میداند از کجا باید بخرم؟
هیچ کس باور نمیکند که من پسر عموی سپیدارم
باور نمی کنند
که از موهایم صدای کمانچه میریزد
کسی میداند؟
گروه خون جمعه ای که افتاده روی پل امروز
پل حالا
پل همین لحظه
o منفی ست؟
B یا A ؟
AB ؟
یک فیلم سینمایی بر اساس داستانی از "بیژن نجدی":
http://www.aftab.ir/news/2006/aug/19/c5c1155999536_art_culture_cinema.php
استخری پر از کابوس:
http://www.rezaghassemi.org/d_dastan43.htm
بیژن نجدی و جهان شاعرانه:
http://www.firooze.ir/article-fa-59.html
درباره یوزپلنگی به نام بیژن نجدی؛از بیمارستان تا گورستان: http://aknoon.blogspot.com/2006/08/blog-post.html
نگاهی به زندگی و شعر بیژن نجدی:
http://www.sharghnewspaper.com/850510/html/litera.htm#s451908
آیا برایِ افزدونِ به چیزی، باید از چیزِ دیگری بکاهیم؟ :
http://www.radiozamaneh.org/ravi/2007/07/post_102.html
میهمان خسته راه شیری:
http://javadeatefeh.blogfa.com/post-11.aspx
http://dibache.com/text.asp?cat=37&id=984
يوزپنگاني که با من دويده اند:
http://www.homolonos.com/bookcenter/000189.html
نقدی برکتاب "دوباره از همان خیابانها نوشتهی "بیژن
نجدی": http://www.charkh.blogfa.com/8508.aspx
من به شکل غم انگیزی« بیژن نجدی» هستم:
http/range-paeez.blogfa.com/cat-11.aspx
نقدی بر داستان چشمهای دکمهای من:
http://www.dastan-ir.blogfa.com/8603.aspx
داستان « روز اسبریزی»:
http://www.tvnoor.com/test_2/papper.asp?inlId=210#210
با کدام تکه از تن من ، تن من عاشق جهان شده است:
http://fartoot.blogfa.com/post-10.aspx
:Bizhan Najdi
http://www.goodreads.com/author/show/86737
یوزپلنگانی که دست از سرم بر نمی دارند:
http://gilanii.blogfa.com/post-10.aspx
غریبه ای خیس درمیان روایت و گیلان:
http://www.atiban.com/article.aspx?id=196
گفتگویی کوتاه و تلفنی با بیژن نجدی:
http://www.jazma.org/bijan/najdi.htm
شعر و داستان از بیژن نجدی:
http://www.poetrymag.ws/revue/03/najdi.html
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-05-02/312.htm#12805
http://a4689.blogfa.com/post-83.aspx
http://www.aydin-kh.blogfa.com/post-16.aspx
----------------------------------------------------------------------
4 شهریور 1385
بیست و هفت روز مانده به پائیز؛ نجد بیژن
بیژن نجدی یکی از موارد نمونهایی "شهرت پس از مرگ" است. نویسندهای که متولد سال ۱320 بود و متوفی به سال ۱376، نویسندهای که اولین و مهمترین کتابش "یوزپلنگانی که با من دویدهاند" را سه سال پیش از مرگ به چاپ سپرد و با آن توانست خود را به عنوان نویسندهای معتبر تثبیت کند ولی... ولی آنچه نجدی را متمایز کرد از همنسلانش مرگی بود که خود شعری بود دردناک... حال یک سوال مهم: چرا نویسندهای که پس از مرگ چار، پنج کتاب نسبتن خوب از او منتشر میشود که هر یک توان آن را دارند که او را بر صدر بنشانند، این کتابها را در دوران حیات منتشر نمیکند؟ جواب بسیار ساده است:نجدی هم گرفتار نفرین جمعی نویسندگانی شد که در دههی شصت قلمشان ثمر داده بود، همهی آنان تا هفتاد و ششمین سال هزار و سیصد چندین اثر بر طاقچه داشتند... و همهی آنها پشت در دایرهی سر گیجهآوری که در ادارهی نشر وزارت ارشاد سازمان داده شده بود برای ناامید کردن آنها در حال چرخیدن بودند.چه خوش گفت روزگاری کورش اسدی که نویسندهی امروز باید آداب بر طاقچه گذاشتن اثر را یاد بگیرد "نقل به مضمون". آثاری که از بیژن نجدی به یادگار مانده همهشان این پتانسیل را در خود داشتند که در دوران حیاتش نام نجدی را به سر زبانها بیندازند، اما... اما وقتی که عدهای فرهنگ سوز مامور شوند که بر فرهنگ یک مملکت "دهنه" بزنند، که مامور شوند رودخانهی ادبیات یک مرزو بوم را تبدیل کنند به یک چشمه کوره،کتاب بر طاقچه مانده و نویسندهی بیکتاب که چندین اثر بر طاقچه دارد، تبدیل میشود به یک چیز عادی، آنوقت اگر نویسنده هم چون نجدی به ناگاه "درآستانه" بمیرد تبدیل میشود به نمونهی شهرت پس از مرگ. حال گویا دوباره، زمانهی چشمهکورهسازیی رودخانه فرارسیده است...حال دوباره کتاب روی طاقچه مانده دارد سنت میشود و حال دوباره کنایهی کورش اسدی این قابلیت را یافته که به "ده فرمان"های نویسندگی در این کهن بوم و بر اضافه شود...نجد بیژن "پیرانه سر/جوان ناکام" نسل دوم بود. امیدوارم که نویسندگان نسل پنجم به سرنوشت نسل دوم دچار نشوند و هیچ یک همچون نجد بیژن در آستانه... دفتر خاطرات بیست و چهارم پائیز: دیروز به دنیا آمدم عاشق شدم، دیروز و دیروز بود که من مردم بیست و پنجم پائیز: امروز، زاده شدم ظهر، عاشق خواهم شد و غروب نخواهم مرد تا... بیست و ششم پائیز: که در من زاده شوی، با تو هستم عشق پائیزیی عشاق و...آنگاه هرگز پائیز نخواهد شد.
منبع: http://shirva.blogspot.com/2006_08_01_archive.html
این شیوه ی شخصت پردازی، که نهایتا ً نه تنها امکان تعیین هویت قطعی شخصیت را از مخاطب سلب می کند، بلکه موارد عینی تری چون جانداری یا شیء بودگی، جنسیت و حتی نام شخصیت را نیز به تعویق انداخته با بهام و عدم تعین مواجه می سازد، در داستان "روز اسب ریزی" نجدی به نحوی مشهود به کارگرفته شده است. داستان در ابتدا، با فواصل مشخصی از زبان یک راوی دانای کل (omnipresent narrator) و شخصیتِ (؟) اصلی داستان که یک اسب است دنبال می شود. رفته رفته، با تندی گرفتن ضربآهنگ داستان و سرعت یافتن کنش ها و حوادث، جا به جا شدن سخن ِ راوی و اسب با بسامد و نا به هنگامی بیشتری دنبال می شود. تا به جایی که در انتهای داستان، در هر جمله یک جای گشت میان این دو قطب سخن اتفاق می افتد و داستان با درآمیزی کامل و یکی شدن هر دوی آنها به پایان می رسد:
"پاکار گاری را کنار کشید و اسب ناگهان یک خلالی بزرگ را پشت خود احساس کرد. یکی از دستهایش را جلو برد. پاهایم را نمی توانستم تکان دهم. جای خالی زین تا مچ پاهایم را گم کرده بودم. اسب دست دیگرش را هم جلو برد. تمام سنگینی تنم روی دست هایم ریخت. پاهای اسب از دو طرف باز شد. شانه هایم پایین آمد و با صورت روی زمین افتادم.
آتای و پاکار خودشان را کنار کشیدند. حالا دست های تا شده ی اسب به زمین چسبیده بود و تمام گردنم و نیمرخ اسب روی برف بود. اتای و پاکار باید کمک می کردند تا اسب را دوباره به گاری ببندند.
من دیگر نمی توانستم بدون گاری راه بروم و یا بایستم. اسب دیگر نمی توانست بدون گاری بایستد یا راه برود. من دیگر نمی توانستم ...
اسب...
من...
اسب..."
اگرچه هنوز، در فراز اول، به لطفِ سجاوندی متن، امکان قائل شدن به اندک تمایزی میان اسب و راوی هست. ولی با پیش روی متن، عملا ً به شکلی تصادفی و دلبخواه جای این دو، جمله از پس جمله، با یکدگیر عوض می شود تا جایی که عملا ً جز "اسب" و "من"، یعنی نام، مشخصه ی دیگری برای تمیز دادن این دو بر جای نمی ماند. همین جاست که مسئله ی "نام"، به عنوان آخرین امر تمایز دهنده و نشانه ی حتمی ِ دوپارگی شخصیت متجلی می شود. مسئله ی جدایی شخصیت از نامش، همواره در پسامدرنیسم محل توجه بوده است.
امروز سالمرگ بیژن نجدی بود.هیچ وقت مهرش را فراموش نمی کنم و البته سیگاری را که همیشه لای انگشت هاش دود می کرد وهمه زندگی و شعرهای نگفته و داستان های ننوشته اش را.زنگ تلفن را توی یکی از شب های آخر مرداد ماه ۷۶ وصدای دوستم علی صدیقی را که می گفت بیژن توی بیمارستان مداین بستری است و حال چندان خوشی هم ندارد را هیچ وقت فراموش نمی کنم.هر روز رفتم پیشش.به زور دو تا لوله اکسیژن می رسید به ریه هاش.درد می کشید و از دوستانش تشکر می کرد که آمده اند پیشش.روز آخر به ضرب مسکن نشسته بود و می گفت که تلافی می کند. خودش خبر نداشت دیوی که توی ریه هاش جا خوش کرده تا چراغ زندگی اش را خاموش نکند دست بردار نیست.عنایت سمیعی و بیژن بیجاری و حافط موسوی و من دور تختش ایستاده بودیم و همسرش پروانه.تا دم آمبولانس همراهیش کردیم.وقتی خواستم توی آمبولانس ببوسمش دست هام را گرفته بود واصرارکه همین جمعه بیا لاهیجان.بعد آمبولانس رفت و بیژن را با خودش برد.دکتر سمیعی که هم شوهر خواهر بیژن بود و هم دکترش ما را جمع کرد و گفت که هر کاری ممکن بوده کرده اما کار بیژن از این حرف ها گذشته و گفت که ممکن است بیژن یک روز یا یک ماه دیگر بتواند تاب درد را بیاورد و به خاطر همین هم مرخصش کرده اند تا لااقل این روزهای آخر را پیش دختر و پسرش و توی خانه اش باشد.همان جا یاد عکسی افتادم که زمستان ۷۴ از بیژن و غزاله علیزاده و هوشنگ گلسیری گرفته بودم همه عکس ها چاپ شده بودند اما آن عکس نه و دلم سوخته بود وقتی غزاله توی رامسر تمام شده بود.حالا نوبت بیژن بود و بعد هم که گلشیری.دو سه روز بعد از رفتن بیژن به لاهیجان زنگ تلفن آن هم صبح زود دلم را لرزاند.صدای دکتر علی محمد حق شناس دوست دوران سربازی بیژن به من گفت که باید برویم لاهجان.گفت که پوروین محسنی آزاد داستان نویس و برادر همسر بیژن به او خبر را داده.از آن خبر تا حالا هفت سال گذشته که بی خبر مانده ام از بیژن و تنها نشانی که از او دارم سنگی ست بر تپه یی کنار مقبره شیخ زاهد گیلانی در لاهیجان که رویش نوشته اند بیژن نجدی.
با گریه کنمهایت
برای پوروین محسنی آزاد
آغاز دستهای تو بود با گریهکنم هایت
کنار ویرانی کلمات
و انحنای تن حوا میعادگاه تنفس و گاه بود
و خواهش دست بر خیس میباردمهایم
نگاه کن به آب و این خلوت آبی
گیاه شیشهترین و ماه پوشیده
پیراهن تشنج من و عشق که میگذرد
با پاهای گناه از میگذریهایم
که من از شاید آمدهام
که تو از هرگز من با دستهایت آمدهیی
و لیوانی پر از موسیقی تا من شنومهایت.
تو را همچنان دوست خواهم داشت
بسیار پیشتر از امروز دوستت داشتم
در گذشتههای دور
آن قدر دور که هر وقت به یاد میآورد
پارچ بلور کنار سفره من ابریق میشود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنار
اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما
غار غاری پر از تاریک و صدای بوسههای ما
و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آن قدر که در خیالبافی آن همه عشق
تو در سفینهیی نزدیک من
من در سفینهیی دیگر، بسیار نزدیکتر از خودم با تو
دست میکشیم به گونههای هم
بر صفحه تلویزیون.
میرزا
صندلی گذاشتهام
بخاطر آفتاب دیلمان که بنشیند
راه باز کرده ام که بگریزد سپیدرود پیر، زمینگیر و آبآلود
فرش انداختهام زیر پای مه
که میآید بابوی یخ و بوی تن میرزا
آه میرزای کوچک جنگل، میرزای بزرگ جنگلها
شنیدهام دوباره دفن شدهیی
باری بخاطر اندامت
و بار دیگر بخاطر آوازت.
کیست که با تلخی میگرید؟
بعد از تو در سایه هیچ درختی نخواهم ماند
در ابهام سبز جنگل و در سرخی گل سرخ
کنار رودی از خطوط لوقا
چیزی در من تمام خواهد شد
و تشویش افتادن چشمی با مخمل
یا دریاچهها با من خواهد ماند
کیست در بالکن که با تلخی میگرید؟
و باران هم بند نمیآید
هر روز این لحظه را دارم
که از پوستم تو دور میشوی.

