تبليغاتX
خودکار کم رنگ

خودکار کم رنگ

به آموزگار شعر شمال زنده ياد تيرداد نصري

((شرحی بر شعری از جناب آقای احسان مهدیان))

 

« نفــــرت »

 

جهانم را گذاشتم در گلدانی که ندارم

 

ودرآن تف کردم

 

با زباله هایی که از دور میرسند

 

ودایناسورهایی که دور ماموتهاخط کشیدند

 

                                            کات !! نشد .. تکرار...

 

جهانم را گذاشتم در گلدانی که ندارم                           

                            

ودرآن تف کردم

 

با زباله هایی که از دور میرسند

 

ودایناسورهایی که دور ما    خط کشیدند

 

زندگی در غار آغاز تمدن است     تمدن ؟!

 

در دکمه هایی که به هم نمی رسند به هم نمی رسند .

 

برجها برای انتحار مگس جای کوچکی  است

 

                                         کات !! نشد .. تکرار...

 

جهانم را گذاشتم در گلدانی که ندارم

 

ودرآن تف کردم

 

با زباله هایی که از دور میرسند

 

ودایناسورهایی که دور زمین خط کشیدند

 

زندگی در غار آغاز تمدن است تمدن !

 

در دکمه هایی که به هم نمی رسند

 

برجها برای انتحار مگس جای کوچکی شده

 

ماهی ها خون استفراق کردند

 

ایدز دامن گل و گیاه را لکه دار کرد

 

انقلاب اگزوزها را پایانی ندیدم

 

دارم در خودم دست و پا می زنم

 

این شاتل ... شاتل ... شاتل

 

زمین را بگذارید کنار تا ببینم دور تو می گردم ؟

 

من من من من من من من من

من من من من

من من

من

 

لااله الالالله ... بلند بگو ...

 

                                                 کات کات ...

 

شعر را خواندم
قسمت اول قبل از کات شدن چهار فعل مثبت به کار گرفته شده  که عبارت هستند از :
((گذاشتم ))و((تف کردم))و((می رسند))و((خط کشیدند))در کنار یک فعل منفی((ندارم))اینجا ظرف(( گلدان)) است و ((جهان))که ((من))و ((زباله ها)) و((دایناسورها))و ((ماموت ها ))را در خود جای داده و به نوعی خودش ظرف می شود برای دیگرانی که نام بردم. مظروف گلدان می شود.حالا گلدان که فعل منفی ((ندارم)) را به خود می بیند ((ندارم))تاثیری که بر دیگر افعال می گذارد منفی کردن آنها می شود. درست که راوی گفته ((تف کردم))((می رسند))((خط کشیدند))ولی این حالت تساوی بین هستی و نیستی با حضور فعل((ندارم ))به سمت نیستی می چرخد، به هیچی به فعل هایی منتج می گردد، که برای پوچ هستند، اعمالی که به ظاهر هستند اما نیستند و به نظر می رسند که هستند در حالی که گل اینجا نیست این دست پوچ است پوچ، گل در دست دیگری است شاید، و شاید هم اصلن گلی در کار نیست.
قسمت بعدی که تا کات دوم ادامه می یابد تا سطر چهارم همان سطر های قسمت اول است ،اما در سطر چهارم ((ماموت ها))جایش را به ((ما))می دهد و زندگی با غار آغاز می شود و این غار چقدر مرا به یاد نظریه مثل و افلاطون می اندازد و مدنیتی که ریشه در تفکر فلاسفه یونانی دارد و تشکیل دولت شهر های یونان و…
مدرنیسم غالب بر همه چیز فرزندان  حرام زاده شهری خود را مانند هشت پایی بر جان همه چیز چیره کرده است.((در دکمه هایی که به هم نمی رسند به هم نمی رسند ))از مدرنیسم گفتن از علم در خدمت راحتی بشر یا معضلی برای دور افتادن و نرسیدن به هم، هم ِ جامعه که کوچک ترین واحدش خانواده است. علم کارها را راحت اما طولانی تر کرد زیرا مصرف زدگی نیازمند تولید بیش تر است و تولید بیش تر محتاج کار و کارگر بیش تر ، اینجاست که ((به هم نمی رسند))خودش را نشان می دهد و درد های انسانی، که آن بالا ایستاده و خود پوچ شده اش را می بیند و نمی بیند و نمی رسد که رسیده است اما نرسیده است. زنجیره تولید و مصرف بال هایش را گسترده و به تمامی مدعی وقت انسان است. قید وبند های مرسوم ماشینی که ریتم درونی ما را کند کرده است. ما به همان اندازه در آسمان ها پیش رفته ایم که خود را به زیر زمین رانده ایم. تفاوتی است میان این انسان که هرج و مرج را دنبال می کند و انسان دوره های قبلی که در پی تمرکز و ایجاد وحدت بودند. در بین این آدم ها هیچ نشانی از وحدت نیست،آنها با سرعت به سمت و سوهایی کاملا جدا از هم می روند از یک قوطی به قوطی دیگر و این تقسیم بندی ها آنقدر زیاد است که به طور کامل به آن خو گرفته اند . در گستره تولید این همه دست ساخته،فلسفه وجودی انسان کارکرد های دیگری می یابد نمونه ای از این کارکرد،تولید توده وار سیگار آن هم توسط مظاهر باروری، زنان است. و ((برج ها)) اینها را چقدر من شبیه همان ((دایناسور های)) عصرقبل از یخ بندان می بینم همان هایی که زندگی من را محدود کرده اند و دورم را خط کشیده اند و من در حصارم. من نمی توانم از حصار در بروم. جایی در یکی از شعرهایم نوشته ام که :
((فرودگاه كه فرش شد
كچل در لانه ي كبوتر تحصن كرد.
(بي خيال دختري كه
به عدد موهاي نداشته دوستش داشت).
آسمان براي برج بلند شد و



_:«بابا آسانسور چرا گير كرده ؟
يك نفر دارد در طبقه هم كف
خود كشي مي كند ».

…))

 

این شعر که گفتم را می توانید امروز که 8/3/1386است در پست پنجم وب سایتم بخوانید(آن موقع که متن را می نوشتم وب سایت قبلی ام به دست دوست نادان نیفتاده بود) و چقدر نگاه من و احسان از دریچه ای که نگاه می کنم نزدیک شده است. اعتراض بر مدرنیسم بی ریشه و پوچ و بی هویت کشورهای در حال توسعه یا عقب نگاه داشته شده.

 معماری کلاسیک (سنتی)به طبیعت نزدیک بود دوره ای که انسان هنوز ارگانیسم تنفسی خویش را آلوده نساخته ، ولی تسلط او بر طبیعت آشکار بود. معماری باشکوه هنوز با طبیعت در ارتباط است. آسمان خراش های دست ساخته انسان پادشاه های بلامنازعی هستند که آدم ها مانند مورچه هایی در حال گذار از زیر سیطره آنها هستند. خط کشی های دوره مدرن حتی برای ساده ترین کارها (راه رفتن) نیز قواعد خود را دارد . معماری بی سر و ته و بی ریخت و هندسی خشک که هیچ شباهتی به تمایل های مشرق زمینی من ندارد. معماری ای که نمی شکند قوس ندارد که مرا می شکند و به قوس و قوز می اندازد. بالاخره انسان ظهور می کند.قطع درخت اولین نشانه از حضور بالفعل و قطعیتی است که انسان با تخریب طبیعت آغاز می کند،انسان از وقتی که دست به از بین بردن طبیعت می زند خود را از ریشه ها جدا می سازد . آغازی است از یک جا نشینی،ما به تدریج از خانه های یک و یا چند طبقه به خانه هایی با طبقه های چهل و پنجاه می رسیم . معماری دیگر آن شکوه گذشته را ندارد ،اصلا دیگر معماریی وجود ندارد،ما درون بلوک های سیمانی ای زندگی می کنیم که هیچ نسبتی با سرشت ما ندارند و همه چیز را از پس چهره مخدوش شده خویش می بینیم.حتی از چهره معنویت  نیز لابه لای این ساختمان ها چیزی نمانده است.(( مگسی)) که کمترین نشانه طبیعت است، طبیعتی  که دیگر از من دور شده ، نکته جالب این که مگس دارای بعد مثبتی است و حضورش معنای حیات و حضور طبیعت است و تا زمانی که هست طبیعت نمی میرد. اصلن طبیعت در مصاف با مدرنیسم به پوچی نخواهد رسید. با تمام این تفاصیل اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاده است هنوز گلدان نیست و گل هم معلوم است که نیست و این دست هم پوچ در آمد. گل انگار در دست دیگری است امتحان می کنیم .

اما به قسمت سوم شعر اول می رسیم
تا سطر چهارم دوباره تکرار می شود و فقط ((ماموت ها))در قسمت اول که به((ما)) تبدیل شد در این قسمت به(( زمین)) تبدیل می شود و دوباره سه سطر بعدی تکرار می شود با کم شدن این قسمت(( به هم نمی رسند )).که خوب شد در این تکرار نیامد اما حکایت این تکرار های نفرت انگیز و بی زار کننده حکایت ساعت های چندش آور روزانه هایی است که دور از هویت و در بی خودی می گذرد حکایت خستگی من از من خود از تن خود حکایت پیدا نکردن گل که در کدام دست است که همه دست ها پوچ بودند.
((ماهی ها خون استفراق کردند))
من بنا را می گذارم بر این مطلب که احسان در تایپ اشتباه کرده است و ((استفراغ ))را ((استفراق))نوشته است(نمی خواهم وارد وجه دیگری که ممکن است عمدن نوشته باشد شوم ) خب در اینجا شاعر مصیبت ها و بحران های مسلح شدن به مدرنیسم ناقص و بی فرهنگ و بی هویت جهان های در حال توسعه و عقب نگه داشته شده را به تصویر کشیده است و تاثیر مخرب آن بر محیط زیست و پس آب های صنعتی که تلفات ماهی ها و…را به دنبال داشته است و زندگی شهری هم گرفتار مصیبت های ناشی از ((نرسیدن دکمه ها به هم ))از جمله ایدز و آلودگی هوا در کلان شهر های بی قواره ای که روستاهای حقیقی ای هستند که به مدرنیسم ابتدایی و بی پشتوانه مجهز شده اند و این گرفتاری راه گریزی را برای آنها نگذاشته است غرق شده اند و به بی هویتی رسیده اند به بی ثباتی رسیده اند،
قیف مدرنیته،رو به پایین،آماده برای بلعیدن هر چیز ودر جهت عکس گنبدها، معابد،مساجد،و هر مکانی که انسان برای نیایش و آرامش ساخته است . قیف مصرف گرایی پس مانده هایش را به نمایش گذاشته و انسان، ماشین،حیوان و محصول ها، زباله شده همه در یک ردیف و با هم، هم زیستی می کنند.گویی این هم زیستی به اجبار مسالمت آمیز است . در این میان ماشین نقش بر هم زننده این جریان رو به سقوط را انجام می دهد.و هر چه بیش تر دنبال خود گم شده اش می گردد نمی یابد بیش تر در این باتلاق غرق می شود و هر چه بیش تر دست و پا بزند غرق شدن نزدیک تر و همین غرق شدن در نفسانیت و منیت منجر به پوچی و تمام کات کات کات .اما اگر دقت کرده باشید اصلن کلیدی نخورده بود تا کات داده شود ولی این شعر تو را برمی دارد با تصاویرش می برد ولی نمی برد هنوز هم گل پیدا نشد و دستی که باز نشد باز هم پوچ بود اصلن گلی نمانده تا گلدانی بماند، اصلن از ذهن بشری که از او صحبت کردم گل خارج شده لذا گلدان هم موجودیت خارجی ندارد تا باشد.

 گوشه ای از همان شعرم که گفتم :
((…

_:«مسافران پرواز شماره...»
هيش ش ش ش ...هو و و و
_:«لا اله الا الله».
…))
در اخر قسمتی از شعر دیگرم برای پایان بخشیدن به شرحم بر شعر زیبای احسان عزیز :
((...
...
_:«نه... نه... نه ...
دیگر تمام شد
برنمی گردم
فقط سنگ قبرم را کسی انتخاب نکرد».
_:«کات ...کات...کات...
چی شده بچه ها؟
دیالوگ ها را درست نمی گویید؟
بریدید؟
خب بازی را نگه دارید تا بعد...».))
با احترام _ خودکار کم رنگ

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 22:0  توسط خودکار کم رنگ  | 

درفش کاویانی

درفش کاویانی بی گمان یکی از پرارزش ترین پرچم های جهان است که از روز آفرینش آدمی و خوی شهری گری (تمدن) گرفتن، بر افراشته شده است. زیرا این پرچم چندین برتری به همه ی پرچم های جهان دارد و فرادادهایی (امتیازاتی) که در آن است در هیچ یک از دیگر پرچم ها در سراسر جهان یافت نمیشود.

1-                 این پرچم از دل جامعه انسانی بیرون آمده و از یک پیش بند چرمی آهنگری دلاور که برای درهم کوبیدن ستم و شکنجه بیدادگرهای تازی به پا خواست، فراهم آمده است.
۲-
این پرچم مردمی است و به دست مردم ساده ولی دلیر کوچه و خیابان درست شده و پرچم رسمی کشور به شمار آمده و پذیرفته گشته است. ولی همه ی پرچم های دیگر جهان پیمانی (قراردادی) می باشند که از سوی گرداننده های کشور ساخته و پرداخته و به مردم پذیرانده شده اند. تا جایی که  به یاد می آوریم هیچ پرچمی در جهان با رأی مردم و همه پرسی برپا نشده است. ازین رو کمتر خواسته ی مردم در آنها نمایان است. ولی درفش کاویانی بدست مردم ساخته شده و از میان آنها بیرون آمده است.
۳-
هر کشوری پس از گزینش پرچم برای رنگ ها و نشانه های آن درون مایه هایی برگزیده است. ولی درفش کاویانی هنگام برافراشته شدن همه درون مایه (معنا و محتوا) خود را به همراه داشت؛ زیرا در پیکار با دشمن خونخوار و برای سرنگونی او پیشاپیش مردم به پا خواسته به جنبش و چرخش درآمد.
۴-
این پرچم برای آزادی ایران زمین از دست بیگانه های چیره برآن از دل جامعه به خروش آمده برپا گردید.
۵-
این پرچم زنده کننده ابرتنی، والایی و گران منشی (غرور) درهم کوبیده و نابود شده ایران وایرانی است.
۶- این پرچم کهن ترین پرچم جهانی می باشد که به دست ایرانی برافراشته شده است.

" تاریخ تبری" می نویسد که درفش کاویانی از پوست شیر بود و پادشاه ها آن را به زیب و زیور بیاراستند و زر و سیم و گوهر بر آن پوشاندند، آن را " اختر کاویان" نیز می نامند که جز در کارهای بزرگ نمی آورند و جز برای شاهزاده ای که به کارهای بزرگ فرستاده می شد، بر نمی افراشتند. مسعودی در " مروج الذهب " آن را از پوست پلنگ می داند که بر چوب های بلند می آویختند. او درازیش را دوازده و پهنایش را هشت ارش نوشته است (هر ارش از نوک انگشت تا آرنج دست) .در " برهان قاطع " و " فرهنگ جهانگیری" آمده است که درفش کاویانی چرمی از پوست پلنگ یا ببر بوده که آهنگرها هنگام کار بر میان می بستند و کاوه آهنگر آنرا بر سر نیزه کرد و به نبرد با ضحاک پرداخت.استاد " اسکارمن" مینویسد که از سنجش سه بن مایه به دست آمده، تخته سنگ کنده کاری شده پمپیی، سکه های دودمان " فرته کاره " و از شاهنامه فردوسی چنین برمی آید که درفش کاویانی تکه چرمی پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه آویخته شده و نوک نیزه از پشت آن به سوی بالا نمودار بوده ست. بر روی این چرم آراسته به پرنیان و ابریشم وگوهرهای ناب، ستاره ای می درخشیده است. این درفش چهار پره داشته است که در هسته آن دایره کوچکی دیده می شد و دربالای آن همین دایره به چشم می خورد. در بخش پایینی چرم، چهار رشته نوار به رنگ های گوناگون سرخ و زرد و بنفش آویخته شده بود که در نوک آنها گوهرهای ناب آویزان بودند.در نمایشگاه باستانی لوور پاریس در بخش ایران کاسه هایی یافت میشوند که در ته آن درفش کاویانی کشیده شده و بر روی آنها نوشته شده است:چهار هزار و ششصد  سال پیش از زادروز مسیح؛ بدینگونه دست کم کهن بودن درفش کاویانی تا شش هزار و شش صد سال پیش می رسد. فردوسی توسی استاد سخن و قهرمان سترگ پیکارجوی تاریخ ایران که با قلم منش زخم خورده ایرانی ها را مرهم نهاد و درمان کرد و آنها را به منش از دست رفته شان آگاه نمود و به خویشتن خویش برگرداند، از درفش کاویانی بارها  با نام " اختر کاویانی" یاد کرده است و در برپا خیزی " کاوه آهنگر" چگونگی درست شدن آن را بازگو می کند که چنین است:پس از آن که کاوه آهنگر در بارگاه ضحاک ماردوش، به بزرگ های بی خرد پیرامون ضحاک می تازد و نامه ای را که آنها برای این خونخوار بیدادگر دستینه (امضا) کرده و او را مردی نیکوکار، نیک سرشت، برجسته و مردم دار شناسانده بودند، از هم می درد، همراه فرزندش از بارگاه بیرون میرود و به میان توده های به خشم آمده می دود و با پاره کردن پیشبند چرمی  خود و بر نیزه کردن آن، پیکاری سهمگین و دشمن کوب را پی می ریزد که در این باره فردوسی بزرگ چنین می سراید:
 بر او انجمن گشت بازارگاه
                                                چو کاوه برون شد ز درگاه شاه 
 جهان را سراسر سوی داد خواند
                                             همی بر خروشید و فریاد خواند
 بپوشند هنگام زخم درای
                                           از آن چرم کاهنگران پشت پای
  همانگه ز بازاز برخواست کرد
                                           همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
 همان طور که می دانید، کاوه به سوی فریدون می شتابد و او را می یابد و به یاری مردم او را پادشاه ایران زمین می خوانند. از این رو فریدون با رایزنی مردم بر درفش کاویانی برسر نیزه که به جنبش درآورنده مردم پر خروش بود ارج می نهد و آنرا غوطه ور در زر و سیم گوهری تابناک می کند:

سراندر کشید و همی رفت راست
                                           بدانست خود کافریدون کجاست
 بدیدنش آنجا و برخاست غو
                                           بیامد به درگاه سالارنو
 به نیکی یکی اختر افکند پی
                                            چو آن پوست بر نیزه  بردید کی
 ز گوهر بر و پیکر و زرش بوم
                                              بیاراست آنرا به دیبای روم
 همی خواندش کاویانی درفش
                                            فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش
 این چرم بی ارزش پیش بند آهنگری، بدین گونه برجسته ترین و بزرگ ترین پدیده فروزانی می گیرد که بر تارک می نشیند و پرتو می افشاند.از آن پس هر پادشاهی که به تخت می نشیند و تاج شاهی بر سر می نهد به آن سوگند یاد می کند و بر پهنه آن زر و گوهر می افشاند و بر آن ارج بی کران می نهد و آنرا می ستاید و بر فراز سر ی افرازد و آنرا نماد شکوه مند آزادی و یک پارجگی و نیرومندی کشور به شمار می آورد:
  به شاهی به سر بر نهادی کلاه
                                           از آن پس هرآنکس که بگرفت گاه 
  برآویختی نو به نو گوهران
                                           برآن بی بها چرم آهنگران
 بر آنگونه گشت اختر کاویان 
                                            ز دیبای پرمایه و پرنیان
 جهان را ازو دل پر امید ود
                                          که اندر شب تیره، خورشید بود
 همی بودنی داشت اندر نهان
                                            بگشت اندرین نیز چندی جهان
 
رنگ های درفش کاویانی

بررسی ها و پژوهش گری های گسترده نشان می دهد که درفش کاویانی چرم پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه که نوک آن از پشت نمایان بود، آویزان می شده است. در میان پرچم یک ستاره بزرگ یا چهار پره به چشم می خورد که به چهارگوشه آن پایان می یافته است. در بالای آن اختر دیگری یافت می شد که چنبره کوچکی بود.
بدین گونه در درفش کاویانی دو ستاره در میان و بخش بالایی یافت می شده است. در زیر آن در همه گوشه و کنارهایش، رشته نوارهایی که گویی تا پنج تا می رسید، آویزان بوده است که به زر و سیم و گوهرهای تاب ناک و ناب زیوربندی شده بودند. رشته های آویزان شده بخش زیرین چرم چهارگوش به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش آراسته بودند.
فردوسی برگزیدن این سه رنگ را از آن فریدون میداند که خود درفش کاویانی را نیز به زیور و دیبای رومی و ابریشم و پرنیان نیز آذین بندی نمود که در همین باره سراییده است:

 همی خواندش کاویانی درفش
                                            فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
 فردوسی در جایی دیگر نیز به همین سه رنگ انگشت میگذارد و میسراید:

 ز تابیدن سرخ و زرد و بنفش
                                                      هوا شد بسان پرند درفش

درون مایه رنگ های درفش سرفراز کاویانی چیست؟

رنگ سرخ

رنگ سرخ رنگ روز " تیر" سومین روز هفته ایرانی های باستان است که امروز به آن "چهارشنبه" می گویند. " تیر" نام فرشته باران نیز می باشد و به یاری و کوشش های اوست که زمین ازریزش باران بهره مند و کشتزارها و مرغزارها سیرآب و سبز و خرم می شوند. این رنگ نماد شکوه و توانایی، خروش و جوشش، پایداری برای پاسداری و نگهبانی از مرز و بوم است.این رنگ بر روی پرچم کنونی که در زمان قاجاریه با دو رنگ دیگر سپید و سبز که نشانه خانواده بنی امیه و بنی هاشم می باشد، دیده می شود.

 رنگ زرد

رنگ زرد رنگ روز " مهر" پایان هفته است که امروز به آن " یکشنبه" می گویند. این روز نام فروغ و روشنایی را با خود دارد، زیرا زادروز " مهر تابناک" می باشد. این رنگ نشان پاکی و نیک خواهی، نمایان گر فر و بزرگی، روشن گر گران منشی و سروری و بازگو گر درخشندگی، فروزش و روشنایی است.

رنگ بنفش

رنگ بنفش رنگ " اورمزد" چهارمین روز هفته است که امروز به آن " پنجشنبه" می گویند. این رنگ نشانه جنگاوری و دلیری و نبرد سرسختانه با دشمن و پیکار در راه آزادی کشور و نگهبانی از یک پارچگی و شکوه آن است .

 درباره سرنگونی درفش کاویانی و ارزش آن بلعمی (ترجمه تاریخ تبری رویه ۳۰) می نویسد:"چون عرب ها خزینه ملوک عجم غارت کردند، آن درفش پیش عمرابن الخطاب بماند. پس فرمود تا آن گوهرها بگشادند و آن پوست بسوختند."تبری در " تاریخ تبری" رویه ۱۶۰۰ تا ۱۶۰۳ پوشینه چهارم می نویسد که در جنگ قادسیه ضررین الخطاب، درفش کاویانی را از ایرانی ها به تاراج گرفت و دیگر تازی ها آن را به سی هزار درهم خریدند تا پاره پاره کنند و به فروش برسانند. بهای درفش کاویانی هزار هزار و دویست هزار درهم بود.مسعودی (مروج الذهب و معادل الجوهر رویه ۸۲ و ۸۳) می نویسد:" تا زمان یزدگرد سوم آنرا با رستم فرخزاد به سال ۱۶ هجری برای جنگ به قادسیه فرستاد و رستم کشته شد، درفش بدست ضررین الخطاب فهری افتاد و به در هزار هزار دینار تقویم شد. به قولی تصرف درفش به روز فتح مدائن و به قولی به روز فتح نهاوند در سال ۱۶ یا ۲۰ هجری بود." ثعالبی (غرر اخبار ملوک الفرس، رویه ۳۲ تا ۳۹) می نویسد:درفش کاوه پس از پیروزی فریدون به زر و گوهر آراسته شد، علم مقدس ایران بود تا در جنگ قادسیه به دست عربی از قبیله نخع افتاد. سعدابن وقاص آن را جزو ذخایر و جواهر یزدگرد نزد عمرابن الخطاب فرستاد. عمر امر کرد که آنرا از چوبه برگرفتند و خود درفش را پاره پاره کرد و در میان عرب ها تقسیم کردند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 6:50  توسط خودکار کم رنگ  |