تبليغاتX
خودکار کم رنگ

خودکار کم رنگ

به آموزگار شعر شمال زنده ياد تيرداد نصري

جنگ قادسیه شکست ایرانی ها و پیروزی عرب

ها نبود.

(خودکار کم رنگ)

جنگ "قادسيه"در چهاردهم آبان ماه سال 14ه.ش.ميان عرب هاو ايراني ها در سر زمين "قادسيه "که نام قریه ای بود در 15فرسخی "كوفه "در عراق به وقوع پيوست. در زمان خلافت "عمر بن خطاب"عده اي مامور شدند كه "يزدگرد سوم" شاه ايران را به اسلام دعوت كنند ، این عده به تیسفون وارد شدند و به دربار یزدگرد راه یافتند. مردم تیسفون که این هیئت را دیدند آنها را به خاطر لباسشان  به ریشخند می‌گرفتند و مخصوصاً کمانشان را به آلت پشم‌ریسی زن‌ها تشبیه می‌کردند، ولی بدن لاغر و خشکیده و در عین حال متهور و جسور و خاصه لحن نظامی آنها نظر یزدگرد را که در آن وقت از سقوط شام هم با خبر شده بود جلب کرده آنها را با احترام پذیرفت و پرسید مقصود شما چیست؟ آنها اظهار داشتند که باید اسلام را قبول کنید و یا جزیه بدهید. شاه در جواب با حقارت به آنها نگریسته اشاره به فقر و بدبختی آنها کرده گفت شما همان مردمی نیستید که سوسمار می خوردید و فرزندان  خود را زنده به گور می‌کردید؟ نماینده های عرب با لحن ساده‌ای تصدیق نموده گفتند که وضع آنها در سابق همین طور بود، اما اکنون آن وضع به کلی تغییر کرده است. یزدگرد دعوت آنها را رد کرد و آنها گفتند اکنون که تو شمشیر را اختیار کردی حکم بین ما و تو همان خواهد بود.  

اين امر مقدمه اي براي لشكر كشي عرب ها به ايران شد و" عمر " سپاهي سی هزار نفری را به سرداري "سعد بن ابي وقاص "به عزم فتح ايران گسيل داشت. "يزدگرد "پادشاه ايران نيز سپاهي بالغ بر صد و بيست هزار نفر جمع آوري كرد و فرماندهي آن را به" رستم فرخ زاد " والي" خراسان " واگذارد . گویند رستم ستاره شناس بود و از آینده جنگ خبر داشت و کوشید تا یزدگرد را از این کار منصرف کند اما یزدگرد  مصمم بود. سپاه عرب ها در "قادسيه "اردو زد سپاه ايران هم از "فرات "عبور كرد. رستم مدت ها در محلی به نام ساباط اردو زد و بسیار تعلل کرد اما بالاخره مجبور به رفتن شد.

سر انجام پس از چهار ماه از بیرون آمدن رستم از مدائن جنگ در گرفت. و لشکر ی های ایران دنبال لشكري های عرب افتادند. جنگ قادسیه که مانند جنگ ایسوس در شمار جنگ های قطعی دنیا به شمار می‌آید این هنگام رخ داد. جنگ "قادسيه " چهار روز طول كشيد  در روز اول اسب ‌های عرب از فیل های سپاه ایران که آنها را جلو نگاهداشته بودند فرار کردند. چنین به نظر می‌آمد که فتح با لشکر ایران است، اما بعد که دسته‌ای از تیراندازان به فیل ها حمله بردند، سوار های عرب از خطر جسته و ایرانی ها را عقب نشاندند.

در روز دوم لشکر امدادی عرب از سوریه وارد شد. ابتدا جنگ چندان شدتی نداشت و طرفین به جنگ و گریز می‌پرداختند ولی سرانجام عرب ها سواره‌نظام ایران را شکست دادند. این روز جنگ به نفع عرب ها خاتمه یافت. در روز سوم بار دیگر فیل‌ها در خط جنگ ظاهر شدند ولی قعقاع بن عمرو رییس نیروی امدادی که از شام آمده بود چشم فیل بزرگ سفیدی را با نیزه کور کرد، دیگری با فیل دیگر نظیر این را معمول داشت. بالاخره فیل ها برگشته در لشکر ایران باعث اختلال شدند. عرب ها به سبب رسیدن قوای عمده‌ای از شام قوی دل شده و شب هنگام روحیهٔ اشان بهتر از روحیه ی لشکر ایران بود. دو تن از سرداران لشکر عرب ها هر کدام جداگانه در تاریکی شب به لشکر ایران حمله بردند و جنگ در تمام شب جریان داشت. این شب را «لیلة الهریر» می‌نامند، چه صداهایی شبیه به صدای شغال و سگ از مجروح های دو طرف فضا را پر کرده بود. در روز چهارم یعنی روز آخر جنگ عرب ها قلب لشکر ایران را متزلزل ساختند. در این هنگام باد سختی بنای وزیدن گذاشت که شن زیاد به سر و روی سپاه ایران می ریخت ولی عرب ها که پشت به طوفان بودند چندان صدمه‌ای ندیدند. رستم همین که خود را در معرض خطر دید میان بار و بنه ی قاطرها پناه برد. در این گیرودار یکی از بارها به زمین افتاده و او را مجروح ساخت. او خود را در نهر انداخت که شاید جانی بدر برد، هرچند بلال بن علقمه پشت سر او در آب جست و وی را کشت. (به روایتی دیگر رستم از باد در پناه استری قرار گرفت که بار استر بر او افتاد و مهره کمرش را شکست و پس از آن با ضربه شمشیر هلال کشته شد و به روایت دیگر در جنگ تن به تن با سعد وقاص کشته شد.روایت دیگر اینکه درفش باشکوه کاویانی٬ آخرین بار در جنگ قادسیه٬ به دست رستم٬ پهلوان بزرگ ایرانی٬ سردار بلند بالا و بزرگ پهلوان جاودان نام ایران بوده است. وقتی رستم پس از جنگی طولانی و نفس گیر با عرب ها در سایه اسب خود آرمیده بود٬ یکی از عرب ها که از غفلت نگهبان های بی مسئولیت سپاه ایران سوء استفاده کرده٬ به درون اردوگاه نفوذ نموده بود٬ چون جرات رویارویی با بزرگ پهلوان نامدار ایرانی را نداشت٬ تیری بر طناب های صندوق بزرگی که روی اسب قرار داشت می زند. صندوق سنگین بر کمر پهلوان رشید ایران افتاده٬ کمر وی را می شکند. با این وجود پهلوان خود را به آب های رودخانه می زند و سرانجام به دلیل خستگی و شکستگی کمر٬ در جنگی طولانی کشته شده٬ پرچم ایران زمین به دست عرب ها افتاده٬ به عنوان غنیمت جنگی تکه تکه می شود. از آن پس دیگر نه نامی از این درفش ماند و نه اثری.)

به هر ترتیب با کشته شدن رستم ایرانی ها پراکنده شدند.جالینوس نامی بر روی پلی که بر نهر عتیق بسته شده بود ایستاد و ندا داد که ایرانی ها بازگردند و از پل بگذرند در این هنگام سی هزار  تن از ایرانی ها که با زنجیر به هم بسته شده بودند. . در نهر عتیق افتادند و با نیزه عرب ها کشته شدند. علاوه بر این سی هزار نفر ده هزار تن هم در خلال چهار روز جنگ کشته شدند ( به هم بسته شدن سربازان ایرانی با زنجیر به یک دیگر بر خلاف گفته بعضی مورخ های عرب پرست که اعتقاد دارند این افراد به زور و جبر به هم رنجیر شده تا فرار نکنند و نا خواسته به جنگ آورده شدند یک پیمان نظامی بود به این معنی که ((همه با هم تا آخرین نفس می جنگیم)) بوده.به نظر شما آیا امکان دارد که بشود سی هزار نفر سرباز مسلح را به جبر و زور به هم زنجیر کنند؟؟؟؟؟) این واقعه لشکری های ایران را به هراس انداخته دل‌های خود را باختند و هزار ها نفر خود را در آب انداخته غرق شدند. فتح در این جنگ نصیب عرب ها شد . ايراني ها با وجودي كه به سختي جنگيدند از عرب ها شكست خوردند. سپاهي های ایران به سوي" مدائن " متواري شدند عرب ها در اين واقعه "درفش كاوياني "پرچم ملي ايران را به غنيمت گرفتند و براي تصاحب جواهرهایش آن را از هم دريدند. درفش کاویانی درفشی بود(پرچم جنگی) که برای ایرانی ها ارزش زیادی داشت و تنها در جنگ هایی که برای ایرانی ها اهمیت به سزایی داشت همراه سپاه حمل می شد و به روایتی پیشبند کاوه آهنگر بود که بر سر نیزه زده بود و به مرور زمان هر پادشاهی جواهری بر آن نصب کرده بودند به طوری که وقتی به دست عرب ها افتاد پوشیده از جواهرهای گرانبها بود به موجب روایتی ، ضرار بن الخطاب که پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سی هزار دینار فروخت ، در صورتی که بهای واقعی گوهرهای آن به یکصد و بیست هزار دینار سر می زد.

اين فتح صدمه بزرگي به روحيه ايراني ها وارد ساخت. گشوده شدن "قادسيه" و رسيدن  عرب ها به ساحل غربي "دجله "در مقابل "ايوان مدائن "سقوط اين شهر و در نهايت انقراض دولت و سلسله ايراني" ساساني " را مسلم كرد. سقوط نهاوند در سال 21 هجری ، چهارده قرن تاریخ پرحادثه و باشکوه ایران باستان را که از هفت قرن پیش  از میلاد و تا هفت قرن پس از آن کشیده بود و هزاران سال تاریخ اسطوره ای باشکوه و اسرار آمیز ، پایان بخشید. در بعضی کتاب ها نوشته اند که این حادثه فقط سقوط دولتی باعظمت نبود ، سقوط دستگاهی فاسد وتباه بود. زیرا در پایان کار از پریشانی  و بی سرانجامی درهمه کارها فساد و تباهی راه داشت. جور و استبداد خسروها ، آسایش و امنیت مردم را عرضه خطر می کرد وکژخویی و سست رایی موبدها اختلاف دینی را می افزود.

در حادثه ی عظیم سقوط و اضمحلال ساسانی ها  در واقع وضع اخلاق و دین به چنان پایه ای تنزل کرده بود که جز سقوط و شکست انتظاری نمی رفت. در گیرودار عجیبی که پس از دوران شیرویه در ایران پدید آمد ، دیگر ساسانی ها چیزی نداشتند که عامه را به خود دل بسته کنند و یا کسی را به خاطر خود به فداکاری وا دارد. با سقوط پی در پی شاه ها، فره ایزدی به سستی گراییده و هیبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمندی های حاکم ها و فرمانروا ها با فساد و اختلاف موبدها و روحانی ها دست به دست هم داده ، علاقه ها و عقیده های کهن را به سستی کشانده بود. شاه ها همواره  از استیلای دشمن ها پریشان خاطر بودند و از اندیشه ی سقوط و بیم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانرواهای شهرهای مرزی که امید به بقای دولت مرکزی را از دست داده بودند ، از ابراز نافرمانی نسبت به آن دستگاه بیمی به خاطر راه نمی دادند. تفرقه و تشتت اخلاقی ، بیشتر خردمندها و دوراندیش ها را نگران حادثه ای شگرف ساخته بود که دیر یا زود می بایستی رخ نماید و از پرده بدر آید.ازیک سو سخن های مانی و مزدک در عقیده های عامه رخنه می انداخت و ازدیگر سوی  نفوذ دین ترسا ها در غرب و پیشرفت آیین بودا در شرق قدرت آیین زرتشت را می کاست. و موبدهای حکومتی اجازه هیچ گونه اصلاحی در دین را نمی دادند . کیش زرتشت از مسیر اصلی خود منحرف شده بود ، دیگر این آیین با آنچه که اُشو زرتشت گفته بود زمین تا آسمان فرق کرده است ، بیشتر از آن که سخن های پیامبر آریایی ، زرتشت در آن دیده شود ، به نظر می رسد که سخن های پیامبرهای سامی نژاد تاثیر بیشتری پیدا کرده بود .

وحدت دینی دراین روزگار تزلزلی تمام یافته بود. ضعف و سستی نمی توانست در برابر هیچ حمله ای تاب بیاورد.دستگاهی پریشان ، و کاری تباه بود که نیروی همت و ایمان ناچیزترین وکم مایه ترین قومی می توانست آن را از هم بپاشد و یکسره نابود و تباه کند. بوزنطیه ـ چنان که امروز می گویند _ بیزانس ـ که دشمن چندین ساله ی ایران بود نیز از بس خود درآن روزها گرفتاری داشت نتوانست این فرصت را به غنیمت گیرد و عرب که تا آن روزها هرگز خیال حمله به ایران را نیز درسر نمی پرورد جرات این اقدام را یافت. خبرهای راجع به ضعف و نابسامانی داخلی و نبودن شاه ها و فرمانرواهای کار آزموده و کاردان پیوسته بگوش خلیفه ی اول می رسید و او با جرات یافتن از این مژده های امید بخش ، بیش از پیش برای حمله بر سرزمین های ایران اشتیاق پیدا می کرد و در اجرای این مهم مصمم می شد.

بدین ترتیب ، کاری که دولت بزرگ روم  با آیین قدیم ترسایی نتوانست درایران از پیش ببرد ، دولت خلیفه ی دوم عرب از پیش برد.  در  نبرد ( عین التمر ) نیز چون جنگ های پیش پیروز شدند و هماورد هایشان پا به فرار نهاده در قلعه ی عین التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ایستادگی کردند. مهران (سردار ایرانی ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول این پیشنهاد را مشروط بدان دانست که همه ی مردم قلعه بدون قید و شرط تسلیم عرب ها شوند. مهران که چاره ای جز پذیرفتن این شرط نداشت ، با کس های خویش از قلعه بیرون رفت. خالد آن مردم را به بردگی گرفت و عرب ها اموال و دارایی های آنها را تصاحب کردند. خیانت نیز چنان بود که درکنار فرات ، یک جا ،  گروهی ازدهقان ها جسر ساختند تا سپاه ابوعبیده به خاک ایران بتازد ، و شهرشوشتر را یکی از بزرگ ها ی شهر به خیانت تسلیم عرب کرد و هرمزان حاکم آن ، بر سر این خیانت به اسارت رفت. در ولایاتی مانند : ری ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزیه را می پذیرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود که ازبس دولت ساسانی دچار بیدادی و پریشانی بود کس به دفاع از آن علاقه ای و رغبتی نداشت .  

ترس و وحشت از دژخیمی و وحشی گری عرب بی رحمی و شقاوت در کشتار خود وحشتی سخت در دل مردم ایجاد کرده بود .از جمله آورده اند که مرزبان اصفهان  فاذوسبان نام مردی بود باغیرت ، چون دید که مردم را به جنگ رغبت نیست و او را تنها می گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سی تن از تیراندازهای خویش راه کرمان پیش گرفت تا به یزدگرد شهریار بپیوندد اما تازیان در پی او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن که جزیه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش کرد که مرا تنها گذاشتید و به یاری برنخاستید سزای شما همین است که جزیه به عرب ها بدهید. حتا از سوارن بعضی به طیب خاطر مسلمانی را پذیرفتند و به بنی تمیم پیوستند . چنان که سیاه اسواری ، با عده ای از یارهایش که همه از بزرگ های سپاه یزدگرد بودند چون کر و فر تازی ها بدیدند و از یزدگرد نومید شدند به آیین مسلمانی گرویدند و حتا در بسط و نشر اسلام نیز اهتمام کردند. همین نومیدی ها و ناخرسندی ها بود که عرب ها را درجنگ ساسانی ها پیروزی داد.  در واقع این فتح نهاوند در آن روزگارها پیروزی بزرگ برای عرب ها بود و سقوط و شکست برای ایرانی ها.باید دانست که یکی از علل سقوط سریع حکومت ساسانی ها ، نزدیک بودن پایتخت آن دولت به جزیره العرب و سهولت دستیابی عرب ها بر آن شهر با شکوه بود.

یکی دیگر از سبب های این سقوط خیانت بعضی از سردارها و بزرگ های ایران به شاه مملکت بود. بنا بر نوشته ی بلاذری ، در جنگ قادسیه چهار هزار تن از ایرانی ها تحت فرماندهی دیلم راه خیانت در پیش گرفته بی آنکه وارد جنگ گردند ، تسلیم تازی ها شدند. نا گفته نماند که یکی از علل شکست ایرانی ها در جنگ قادسیه این بود که زن های عرب جسد های  عرب ها  را از صحنه کارزار دور کرده و در عوض با شقاوت هر چه تمام تر جسد های ایرانی ها را تکه پاره کرده و با به وجود آوردن صحنه های رقت بار باعث تضعیف روحیه سربازهای ایرانی شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:10  توسط خودکار کم رنگ  | 

نبرد تاریخی مورچه خورت و اخراج افغان های

 

متجاوز از ایران

 

دگر باره مانند افراسياب

         كشيده ‌ست لشكر فزون از حساب

پي رزم و پرخاش آن كينه‌دار

         رسيدست تا قريه مورچه‌خوار

             روستاي "مورچه خوار "يا "مورچه خورت "در 45كيلومتري شهر" اصفهان " يايك منزلي اين ‌شهر در ميان دشتي وسيع كه اطراف وجوانب‌ آنرا كوهها و تپه‌هاي مرتفعي‌ احاطه كرده استقرار گرفته است علت اين نام گذاري مشخص نيست اهل محل مورچه‌خوار گويند و در كتاب هاي تاريخي و سفر نامه ها به هر دو نام خوانده شده است.درلوح های متعددي كه درمسجدجامع اصفهان موجوداست دربرخي ازآنها نام اين قريه ذكر شده از جمله در فرمان شاه تهماسب اول صفوي مبني بربخشش دوهزارتومان ماليات اصفهان وتوابع و هم چنين درفرمان ديگري از همين پادشاه كه مضمون آن تخفيف  وتصدق ماليات اصناف اصفهان مورخ سال971 هجري درهردوفرمان نام قريه مذكورموچه خورت ذكر شده نه مورچه خوار. مؤلف كتاب عالم‌آراي عباسي درذكر احوال شاه ‌محمد خدابنده (پدرشاه عباس اول) يا بقول مؤلف شاه سلطان محمد از واقعه شورش امراء ارشلو صحبت به ميان آورده و از مورچه خورت ياد كرده است:

«ميرزا احمد وزير با جمعي فرارنموده پريشان حال به كاشان رسيده حقايق حالات عرض نمودندحضرات اركان دولت، الله‌قلي سلطان كنگرلو راباجمعي ازامراء بجهت حراست شهراصفهان فرستادندچون ايشان قدم بولايت اصفهان نهادند امراء ارشلو كه ياغي بودندخبرآمدن ايشان شنيده درمورچه خورت اصفهان برسر ايشان ريخته الله‌قلي سلطان و ميرزا هدايت نجم ثاني و چند نفر ديگر از اعيان ترك و تاجيك را گرفته بميانه خود بردندحضرات اركان دولت در كاشان از وقوع اين حالات بي‌آرام گشته در تسخير قلعه كاشان بيشتر از پيشتر سعي نمودن گرفتند………..»

دركتاب زندگاني‌شاه‌عباس‌اول، نامه‌اي ازاين پادشاه خطاب به وزيراصفهان ميرزامحمدنيشابوري ذكرشده كه مضمون آن عبارت ازاينست كه مردم ماربانان براي ارامنه ساكن شهرمزاحمتهائي ايجادكرده بودند و اين موضوع باعث خشم شاه صفوي يا مرشدكل شده بود، شاه ضمن تأسف ازاين مسئله ازمردم مورچه‌خورت سخن مي‌گويدو اشاره مي‌كند كه آنها نيز نسبت به ميهمانان خود بدي روا داشته بودند و مجازات شديدي ديدند. اما قسمتي از آن نامه:

«بسياربسياربدكرده‌اند، ازتوبغايت الغايت عجب بودچه...مردم ماربانان نكرده است، ايشان راازمردم مورچه خورت بينديشد كه با ميهمانان بد بر مي‌خوردند، آن بر سر ايشان آورديم كه ديدي……..».

درسفرنامه تارونيه ضمن بحثي مختصر پيرامون كاروانسراها از مورچه‌خورت تحت عنوان مي‌شياكور نام برده شده و بر طبق نوشته همين جهانگرد اين قصبه داراي كاروانسراهاي متعددبوده است در سال 1199 هجري قمري علي مرادخان زندكه بعد ازصادق خان به پادشاهي رسيده بود و گروهي ازمورخان او را رقيب سرسخت وهم آورد آغا محمدخان مي‌دانستند در اين قصبه ديده از جهان فرو بست مؤلف رستم‌التواريخ در اين باب گويد: «پس پادشاه والاجاء يعني وكيل‌الدوله جم اقتدار ثاني دستگاه ملوك ‌صفويه علي مرادخان زند مذكور در سال يكهزارو صد و نود و نه هجري در تخت روان زرنگارپادشاهي يك منزل باصفاهان مانده درقريه مورچه‌خورت طاير روحش از قفس بدن پرواز و طيران و آشيانه و مقام بر شاخسار طوبي جنان جاودان نموده و بنغمه كل شئي هالك‌الاوجهه مترنم گرديد

ادوار براون در كتاب يك سال در ميان ايرانيان از مورچه‌خورت نام برده و آنرا قصبه‌اي بزرگ ولي غير قابل توجه ذكر كرده است نويسنده ومحقق مذكوريادآورشده است كه چون‌كاروانسراي اين آبادي قابل سكونت نبوده در چاپار‌خانه اقامت گزيده است.

بالاخره لرد كرزن از كاروانسراي مورچه‌خورت كه با آجر بر پايه سنگي ساخته شده صحبت مي‌دارد و معتقد است كه به امر مادر شاه ‌عباس ساخته شده است وي قريه مزبور را از دوربه شكل علفزارباريكي مشاهده كرده است اما آنچه از مورچه‌خورت قديم هم ‌اكنون برجاي مانده ‌عبارتست از قلعه‌اي بزرگ و مرتفع كه مشرف بر دشت وسيع اطراف است و كاروانسرا و آب‌انبار عباسي بقعه‌هاي دو امامزاده……….

قلعه قديمي مورچه‌خورت كه تاريخ بناي آن درست معلوم نيست وزماني مركزياغيان وگردن كشان بوده است در اين ايام درحال نابودي مي‌باشد. دراين قلعه كوچه‌هاي تنگ و تاريك ومسقف با منازل مخروبه ونيمه مخروبه ويك باب حمام قديمي كه قسمتي ازسقف آن فروريخته وطاق‌ها وطاقنماهاي متعددوجوددارد از سطح فوقاني حمام گه گفتيم روبه ويراني است ساكنان معدود قلعه بصورت كوره راهي ميگذرند وهر آن بيم سقوط آنها بداخل حمام ميرود در سايه روشن معابر خوفناك اين قلعه افرادي ميگذرندكه ازدورهمچون اشباح وهياكل افسانه‌اي بنظر ميرسند درقلعه مورچه‌خورت بقعه امامزاده علي يا شاهزاده علي قرار دارد كه گنبد مخروطي شكل آن از دور جلوه‌گري مي‌كند.لازم است گفته شودكه قلعه مزبور داراي 8  برج وسه درورودي وخرجي است ديواره آن گلي وخشتي وبمرور ايام ازارتفاع آن كاسته شده است محققی از پيرمرد ي در كنار يكي ازدرها پرسيد:« پدرم ! اينجا را كي ساخته ؟گفت از زمان بابا بزرگ‌هاي ما بودست !». چند ياغي وراهزن گهگاه دراين قلعه جاخوش مي‌كردندودر مقابل قواي دولت مدتها مقاومت و پايداري مي‌نمودند در ديواره‌هاي فوقاني سوراخهاي و منافذ در اين قلعه بيست الي بيست و پنج خانوار سكونت دارند و به كشاورزي و مشاغل ديگر مشغولند جمعيت قلعه سابقأ بيشتر بودولي مردم  به مرورايام بارسفر بستند و براي هميشه مورچه‌خورت وقلعه آنرا ترك گفتند،با خود ياري مردم آب لو له‌كشي قصبه بداخل قلعه نيز  راه يافته ومورد استفاده ساكنان آن قرارمي‌گيرد. درخارج ازقلعه‌درسالهاي اخيرمنازل ومؤسسات دولتي وخيريه ومدارس و مغازه‌هاي متعددي ايجادشده است وديرزماني نيست كه كارخانه برق باين قصبه كه اين اندازه‌داراي قدمت تاريخي است توجه بيشتري شود و در راه عمران و آبادي آن اقدامات وسيع تري انجام گيرد.

 

اما آنچه كه باعث شده است نام مورچه‌خورت بلندآوازه گردد، نبرد بزرگ نادر با اشرف غاصب است كه در تاريخ ايران بايد آنرا در شمار جنگهاي قطعي و تعيين‌كننده بحساب آورد که در همين محل رخ داد با اين جنگ پايتخت ان موقع "ايران "يعني "اصفهان"ازاد شد و حكومت "افاغنه" بر "ايران "پايان يافت "اشرف افغان "با تاكتيك جنگي "نادر "و سپاهش و تجربه اي كه در دو جنگ گذشته يعني جنگ هاي "مهمان دوست دامغان

(نبرد دامغان یا نبرد مهماندوست، جنگی است که در سال ۱۱۰۸ ه.ش(ششم ربيع الاول  1142هجري ،نوزدهم یا بيست و نهم سپتامبر 1729 ميلادي) در اطراف دهکده مهماندوست، ۲۵ کیلومتری شرق دامغان بین نیروهای نادر قلی افشار و اشرف افغان درگرفت. اشرف بعد از برادرش محمود افغان از پشتون های قندهار که با کنار گذاشتن سلطان حسین خود را شاه ایران میخواند، بر بخش شرقی ایران در دوران صفوی حکم میراند.ارتش سي هزار نفره افغان در اين جنگ با رشادت بسيار جنگيد اما در مقابل كارداني نادر وآتش مهيب توپخانه و تهاجم تفنگچيان او شكست خورد. فرماندهي درخشان نادر قلي و روحيه سربازاني كه با نيروئي بيگانه ميجنگيدند از اصلي ترين عوامل پيروزي در مهماندوست بود در تهران هزاران نفر از مردم با شور و هيجان بسيار مسلح شده و به نادر پيوستند . قلب ارتش نادر را سواركاران و جنگجويان ايلياتي كه از جنگ پروائي نداشتند تشكيل ميدادند .)"و "سر دره خوار "( دومين نبردى هم كه در محالّ «خوار» دردرّه يي در نزديكي ورامين تهران ميان سپاه افغان و نادر در پيوست افغانان شكست خوردند ، اشرف به اصفهان فرار و از «احمد پاشا» حاكم بغداد استمداد كرد.اشرف پس از شكست و بازگشت به اصفهان دستور قتل بيش از سه هزار تن از بزرگان صفوي و قزلباشان را صادر كرد وبخشي از شهر اصفهان را طعمه حريق ساخت  و چند روز بعد ، با رسيدن قواى كمكى احمد پاشا و با تجهيزات وسيع و تهيه مفصلى براى تجديد نبرد با نادر ، روانه «مورچه خورت» (از قراى اصفهان) شد )به دست اورده بود توجهي ويژه نشان داد و ارايش جنگي ان ها را تقليد كردو به كار بست" عثماني ها" هم به وي ياري رساندند چون نمي خواستند كه دست نشانده انها مغلوب شود .نادر پس از پیروزی در دو نبرد  به تهران رفت. در تهران دو هفته ماند و يورش به اصفهان را تدارك ديد و تهماسب ميرزا را راضي كرد كه در تهران بماند و خود با سپاهيانش به اصفهان تاخت.

اين معني را جهانگشاي نادري خوب بيان كرده است: «اشرف غليجايي چون پيش ازوقت، ازسرعسكرنيزچندنفراز پاشايان جليل‌الشأن را با جمعيت شايان، بمعاونت او روانه ساخته بود. ايندفعه روميه را نيز رفيق عزيمت ساخته با كوكبه و استعداد تمام،‌و احتشاد و احتشام مالاكلام طريق مقابله سپرد در مورچه‌خورت نزول افكنده(دوفرسخ مابين فريقين فاصله بود ـ جهانگشاي نادري ص 102)

در اطراف قريه مورچه‏ خورت تپه‏ هاى مرتفعى وجود داشت و اشرف براى جلوگيرى از قواى نادرى تصميم گرفت از استحكامات طبيعى اين تپه ‏ها بهره گيرد و سپاهيان و توپخانه خود را در اينجا مستقر سازد، او قصد داشت در اين جنگ جنبه تدافعى پيش گيرد و با استتار توپخانه و سواره نظام، در زمان مقتضى ضربه كارى را به سپاهيان نادر وارد سازد. وقتى قواى نادر به مورچه‏ خورت نزديك شد در فاصله نسبتاً دورى از دشمن اردو زد و بوسيله جاسوسان و تنى چند از اسراى دشمن از تدارك مفصل نيروى نظامى اشرف افغان آگاه گرديد.

سردار دلاور افشار نقشه جنگى تازه‏اى طرح كرد و بر آن شد بدون برخورد با قواى دشمن از قسمتى از تپه ‏ها كه فاقد مدافع است قواى خود را عبور داده و به اصفهان بتازد اين امر موجب مى‏شد كه اشرف براى جلوگيرى از تصرف اصفهان از نقشه تدافعى خود چشم پوشيده و به حمله دست بزند در نتيجه طرفين همانند جنگ هاى گذشته درگير مى‏شدند و با روحيه خوبى كه قواى نادرى داشتند شكست در اردوى اشرف مى‏افتاد و ضمناً محل اختفاء توپخانه دشمن نيز افشا مى‏گرديد. سپيده‏ دم روز بيستم، ربيع‏ الثانى سال 1142 ه ق(دوازدهم نوامبر 1729 ميلادي) اين نقشه ماهرانه طهماسبقلي‌خان بمرحله اجرا در آمد. اشرف افغان و يارانش كه مراقب اردوگاه خويش بودند از مانورهاى سپاهيان نادر به هراس افتاده و تصميم به مدافعه گرفتند. به فرمان نادر لشگريان به سه دسته تقسيم شدند و هر يك براى اجراى هدفهاى خود عازم ميدان جنگ گرديدند.

يك دسته از تفنگچيان مأموريت يافتند كه محل توپخانه‏ هاى دشمن را كشف و تصرف نمايند اجراى اين امر كار دشوار و خطرناكى بود با اين‏حال پيشرفت اين عده سبب شد كه به دستور اشرف توپها آتش كرده و بدين‏ ترتيب محل تمركز آنها افشا شد. پس از آن گروهى از جانبازان ارتش نادرشاه با دادن تلفات سنگينى به محل توپخانه رسيده و موفق به تصرف توپ ها و نابودى توپچيان شدند.

   با تصرفِ توپخانه دشمن،حملات قشون "نادر "با اشتياق بيشتري ادامه يافت و مواضع و استحكامات "اشرف "اشغال شد و مواضع و استحكاماتى كه اشرف آن همه به آن دل بسته بود، يكى پس از ديگرى اشغال شد.سردار بزرگ اشرف موسوم به سيدال(14) كه دركمينگاه آماده پيكار بود پس از اين واقعه ناگهان بر سر سپاهيان نادر ريخت اگر بيداري و دورانديشي نادر و كمك بموقع او نبود بيم آن مي‌رفت كه گروهي ازرزمندگان وي نابودگردندوشايدسرنوشت جنگ تغييرمي‌يافت. «سيدال بافوجي عظيم از پشت سر لشگر ظفرشعار، وجمعي ازافاغنه هم از سمت ديگر بجانب قول همايون حمله‌ور گشتند و آتش ضرب و حرب افروختند اما لطف جناب باري، و اقبال خديو كامگار مدد كاري و دليران چيره‌دست ساقه پايداري كرده، بسياري از ايشان را ازكسوت حيات عاري و تتمه را مرحله پيماي وادي ذلت و خواري ساخته، اسباب نصرت اندوختند.»  

شاه نگون‌بخت كه ازكمك عثمانيان نيزدراين پيكار بزرگ طرفي نبسته بود يكبار ديگرهمچون گذشته تصميم بفرارگرفت «والاجاه اشرف ……. و لشگرش مانند گله گور كه از شيران نرفرار نمايند ازرزم نادرقليخان قرخلوي سپهدارجهان پهلوان وسپاهش گريزنمودند و بجانب شهر اصفاهان شتافتند با هزار گونه سهم و خوف و تشويق وچنان مشوش بودند كه والاجاه اشرف شاه.. دادگستر مملكت پرور بخت برگشته مذكور عمامه‌اش بر حلق مباركش افتاده بود! و بهمين هئيت داخل شدند».

پس از فرار اشرف خيمه و لشگرگاه و لوازم او و سردارانش به چنگ سپاه نادرى افتاد.تصرف اين همه غنايم كه به قول مؤلف كتاب جهانگشا قيمت آن از ميزان قياس بيرون بود، امكان داشت سربازان را از تعقيب دشمن باز دارد و تصرف مال دنيا آنها را به جان هم اندازد. نادر كه به اين مسئله پى برده بود فرمان داد تا تمام غنايم را در جائى ديگر گرد آورند و آنگاه همه را طعمه حريق سازند. دستور او بلادرنگ اجرا شد.

           مالش دشمن ارهمي خواهي

                            بايد اول شوي تو دشمن مال

         زانكه منقول اهل عقل بود

                            دشمن مال هست دشمن مال

اشرف افغان در هنگام فرار ـ و بنا برمندرجات برخي اسناد ديگر در هنگام جنگ با عثماني ها ـ دستور داد شاه سلطان حسين را كه تا اين هنگام زنده بود در عمارت آئينه خانه همان تالار گسترده اي كه ساليان دراز محل عيش و عشرت و شبهاي كامجوئي و خوشباشي شاه صفوي بودسربريدند ، بعدها سر شاه سلطان حسين را دوباره به بدنش وصل كرده و جسد او را همراه با اجساد دهها شاهزاده صفوي كه به قتل رسيده بودند از دروازه طوقچي و باغ قوشخانه به قم برده و در آنجا دفن كردند .

در روز 23 ربيع‏ الثانى سال 1142 نادر و يارانش عازم "اصفهان "شدند در نتيجه اين جنگ چهار هزار نفر از "افغان ها "كشته شدند و بقيه انان با زن و فرزندان خود به"شيراز" فرار كردند به اين ترتيب" اشرف"دروازه شهر "اصفهان "را به روي سپاه "نادري "باز گذاشت و پايتخت "ايران "ازاد شد البته قبل از ورود نادر به اين شهر اصفهاني ها وظيفه خود را به نحو اكمل به انجام رسانده بودند به اين معنى كه قبل از پيكار نادر اصفهاني ها كه بخاطر جنايات افغانها از مرده آنان نيز مى‏ترسيدند با شمشير و كارد و تبر به جان آنها افتاده و آنان را روانه ديار عدم ساختند. با حمله سپاه نادر اصفهان و پس از آن ايران از لوث وجود آنان پاك شد. بعد از اين ماجراها اشرف افغان باكارواني بزرگ از اموال وثروتها به سوي شيراز حركت كرد . نادر به سوي اصفهان عنان كشيد و به تهماسب ميرزا نيز پيغام داد كه روانهٌ اصفهان شود. تهماسب ميرزا در روز 8جمادي الاول 1142هـ به اصفهان وارد شد. از 7سال پيش كه او شهر را ترك كرده بود, تا امروز شهر به ويرانه يي تبديل شده بود. نادر به مناسبت مرگ پدر تهماسب ميرزا به او تسليت گفت. تهماسب پس از سالها سرگرداني, سرانجام, بر تخت شاهي پدرانش تكيه زد,
نادر در اصفهان, با بزرگان باقيمانده شهر و اروپاييان ديدار كرد و با مردمي كه همه هستيشان را در اين سالهاي جنگ از دست داده بودند, غمخواري و خوشرفتاري كرد.
نادر پس از 40 روز توقّف در اصفهان براي رويارويي ديگر با اشرف افغان به سوي شيراز لشكر كشيد.جنگ در زرقان 5فرسنگي
استخر شيراز(10جمادي الثاني 1142 هجري ، 1730 ميلادي
) شروع شد ، افغانها به سختي جنگيدند ولي در مقابل نادر كه بخصوص بر آتش بي امان تفنگچيان زبده خود اتكا داشت شكست خوردند و در حاليكه خطي گسترده از اجساد را پشت سر ميگذاشتند فرار كردند . ارتش نادر از روي ردي از اجساد شتران و اسبان ، پيرمردان و پير زنان مرده و زنان و دختران و كودكاني كه در بين راه توسط خانواده خود كشته شده بودند تا به دست سپاهيان نادر نيفتند افغانها را تعقيب كردند .اشرف پس از شکست در زرقان  نماينده يي نزد نادر فرستاد و از او تقاضاي بخشش كرد. نادر عفو او را منوط به اين شرطها كرد: اسيران را تسليم كند, اتباعش را خلع سلاح نمايد و جوانان افغاني را به سپاه نادر بفرستد كه در لشكركشيهاي نادر شركت كنند.اشرف نپذيرفت و به انديشه گريز افتاد. پيش از فرار جمعي از زنان افغاني را از بيم آن كه اسير سپاه نادر شوند به يكي از خواجه هايش سپرد كه به قتل برساند و خود او با شماري از جنگجويان افغاني به سوي لار گريخت. نادر به فرار او پي برد و يكي از فرماندهانش را در پي او فرستاد. در جنگي كه در ميانشان درگرفت, اشرف شكست خورد و با چند تن از همراهانش از ميدان گريخت. او در اواخر ماه جمادي الثاني سال 1142هـ در حال گريز در حوالي زردكوه بلوچستان در بیابان لوت, در جنگ با لشكريان سلطان حسين, حاكم قندهار, كشته شد.افغانها پس از شكست زرقان به دسته هاي كوچكي تقسيم شده بودند كه سعي داشتند زودتر به موطن اصلي خود باز گردند . در سر راه فراريان ، اهالي شهرها و روستاها با هجوم و كشتارفراريان و چپاول اموال واسارت زنان ودختران آنها انتقام ظلم و ستم ساليان گذشته را باز مي ستاندند . تهاجم بلوچها كه در آغاز طلوع ستاره اقبال افغانها از متحدين افغانها بودند ، كار را به آخر رساند . كشندگان اشرف سر بريده او را با الماس بزرگي كه در بازو داشت براي شاه طهماسب فرستادند . اشرف افغان در هنگام كشته شدن بيست و نه يا سي ساله بود .  بدين سان فتنه "افغان "پس از هشت سال سركوب شد. "شاه طهماسب صفوي "نيز "نادر "را به سبب رشادت هايش به سر داري كل قشون و مقام" بيگلر بيگي خراسان "منصوب كرد و به ازدواج عمه اش در اورد.

در پايان اين گفتار اشعاري را كه شاعر دربار نادر در وصف اين پيكار خونبار سروده است باختصار ذكر مي‌نمائيم:

«محاربه نمودن صاحبقران بار دوم با اشرف بدكار» در مورچه خوار

         دو عالم سپاه  قيامت  اثر

                            مقابل چو گشتند با يكديگر

         خسك درره آشتي ريختند

                            لواي  عداوت  بر انگيختند

         برانگيخت بس گرد سم فرس

                            گره در گلو شد نواي جرس

         زآمد شد تير خارا گذار

                            سپر چون زره گشت در كارزار

         زفرياد توپ قيامت نهاد

                            تزلزل  باركان  عالم  فتاد

         زخمپاره آنسان جهان گشت تار

                            كه خيزد ز درياي آتش بخار

         شد از شعله توپ آتشفشان

                            چو گلخن پر آتش زمين و زمان

         سر نيزه از بسكه بر دل خليد

                            چو كژگان خونريز خوبان خميد

         ز ضرب تبر زين كله خود زر

                            نمودي زچندي جهت ترك سر

         شجاعان افغان از آن رستخيز

                            چو روبه نهادند رو در گريز

         ز دنبال ايشان بشمشير كين

                            شتابنده گشتند اصحاب دين

         ز بس كشته افتاد در دشت كين

                            زمين متصل شد بچرخ برين.

نادر بنايي براي آرامگاه خود در جنب چهار باغ شاهي در مشهد ساخت، اما بناي مقبره اخير وي به مساحت 14400 مترمربع توسط انجمن آثار ملي و با طراحي مهندس هوشنگ سيحون ساخته شده است. مجسمه مفرغي سواره وي به ارتفاع 5/6 متر به وسيله ابوالحسن صديقي طراحي شده ومفرغ ريزي آن در كارخانه بروني ايتاليا صورت گرفته است. بناي جديد آرامگاه شامل اتاق آرامگاه، دو تالار، موزه و ايوان‌هايي متعدد است.

موزه نادري: اين موزه در سال 1342 در مجاورت سالن آرامگاه ساخته شده است. در سالن اصلي موزه آثاري از دوره نادر و پس از آن نمايش گذاشته شده است. آلات جنگي شامل تفنگ، تپانچه، كلاه‌خود، زره و شمشير از جمله اين آثار هستند. تابلويي از صحنه‌هاي نبرد نادر در جنگ كرنال اثر استاد سيدحسين ميرمصور نيز در اين سالن نصب شده است. در سالن ديگر نيز كه در سال 1373 به بهره‌برداري رسيده است، اشياء باستاني و مردم شناسي به نمايش گذاشته شده است.

چند سخن از نادر

نادر شاه افشار : ميدان جنگ مي تواند ميدان دوستي نيز باشد اگر نيروهاي دو طرف ميدان به حقوق خويش اکتفا کنند .
نادر شاه افشار : تمام وجودم را براي سرفرازي ميهن بخشيدم به اين اميد که افتخاري ابدي براي کشورم کسب کنم.
نادر شاه افشار : اگر جانبازي جوانان ايران نباشد نيروي دهها نادر هم به جاي نخواهد رسيد .
نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان سرزمينم ! آزادي اراضي کشور با سپاه من و تربيت نسلهاي آينده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهي بخشد ديگر نيازي به شمشير نادرها نخواهد بود .
نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسي خردمند ، راهنماي من در طول زندگي بوده است.
نادر شاه افشار : هنگامي که برخواستم از ايران ويرانه اي ساخته بودند و از مردم کشورم بردگاني زبون ، سپاه من نشان بزرگي و رشادت ايرانيان در طول تاريخ بوده است سپاهي که تنها به دنبال حفظ کشور و امنيت آن است .
نادر شاه افشار : لحظه پيروزي براي من از آن جهت شيرين است که پيران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببينم .
نادر شاه افشار : براي اراضي کشورم هيچ وقت گفتگو نمي کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست مي آورم .
نادر شاه افشار :کيست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهاي فرو ريخته به قصد انتقام بيرون مي آيند انتقام از خراب کننده و نداي از درونم مي گفت برخيز ايران تو را فراخوانده است و برخواستم .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 20:0  توسط خودکار کم رنگ  | 

      نگاهی به مقاله ((نشانه یابی تفکرات بنیامین در پساغزل))

 

                              نوشته :جناب آقای ناصر آسیابانی

 

مقاله جناب آقای آسیابانی را در آدرس ذیل می توانید بخوانید:

http://pasaghazal.persianblog.ir/

 

خب نام مقاله را که دیدم در نگاه اول برایم بسیار خواندنی و جالب آمد زیرا در خصوص آراء ((والتر بنیامین)) بسیار جستجو نموده ام و مشتاق خواندن مطالب دیگری در رابطه با او هستم لذا به خودم گفتم بخوانم و ببینم چگونه از تفکرات (که جمع تفکر است و به سلسله عقاید یک نفر گفته می شود )والتر بنیامین در پسا غزل نشانه هایی می یابند(جناب آقای نویسنده محترم مقاله).

با هم متن را می خوانیم و جلو می رویم.

 مرقوم فرموده اند که :(( در پسا غزل( به خصوص اشعار مریم حقیقت) رد پای تفکرات فلاسفه ی بزرگ و همینطور نظریه پردازان مختلف هنری دیده می شود. سعی من در این مقاله بر آن است تا رد پایی از تفکرات فیلسوف بزرگ آلمانی والتر بنیامین درپسا غزل را بیابم. البته لازم به ذکر است که حقیر به این مسئله کاری ندارد که شاعر با تفکرات بنیامین آشنا هست یا نیست ، فقط آنچه را که در شعرش نمود دارد به وسیله ی این جانب آشکار می شود.))

به چند سطر پائین خوب توجه بفرمائید(در خصوص نحوه تحقیق نویسنده محترم مقاله) :

1_ در پسا غزل( به خصوص اشعار مریم حقیقت) رد پای تفکرات فلاسفه ی بزرگ و همینطور نظریه پردازان مختلف هنری دیده می شود.

2_ سعی من در این مقاله بر آن است تا رد پایی از تفکرات فیلسوف بزرگ آلمانی والتر بنیامین درپسا غزل را بیابم.

3_. البته لازم به ذکر است که حقیر به این مسئله کاری ندارد که شاعر با تفکرات بنیامین آشنا هست یا نیست ، فقط آنچه را که در شعرش نمود دارد به وسیله ی این جانب آشکار می شود.))

نتیجه این چند سطر این می شود که قرار است بزرگواری به نام جناب آقای ناصر آسیابانی (( در پسا غزل( به خصوص اشعار مریم حقیقت))...(( رد پایی از تفکرات فیلسوف بزرگ آلمانی والتر بنیامین))بیابند. پس در پسا غزل که نماینده واقعی اش سرکار خانم مریم حقیقت است رد پایی از تفکرات والتر بنیامین یافته شده است (توسط نویسنده ارجمند مقاله)به استفاده از واژه(( تفکرات)) و ((در پسا غزل))اصرار دارم که بسیار توجه فرمائید چون حرف از یک یا دو نکته از والتر بنیامین نیست بلکه تفکرات والتر بنیامین مطرح است و دایره تحقیق هم به وسعت یکی دو بیت یا یک یا دو غزل نیست بلکه مطابق نوشته نویسنده مقاله در کلیتی به نام  پسا غزل به خصوص اشعار سر کار خانم حقیقت می باشد.

اصرار بنده در این ابتدای نوشتار بر سر بعضی مطالب بی دلیل نیست در ادامه متوجه خواهید شد.

خواندن مقاله را ادامه می دهیم.

اول) تفکرات والتر بنیامین(به زعم نویسنده عزیز و بزرگوار) را که در مقاله آمده جدا می نمایم:

((1_ « اثر هنری بیانگر حقیقت است و نه حامل آن. کار هنری فراخوانی است به دگرگونی و نه نتیجه ای ، یعنی ناگزیر است که چیزی را ویران کند تا بتواند نشان دهد که حقیقت کجاست.»

2_ بنیامین درباره ی آثار کافکا می نویسد « برای رعایت عدالت در مورد سیمای آثار کافکا در وجود ناب آن ها و در زیبایی ویژه اشان نباید از یاد برد که این سیمای شکست است» .

3_ « هنر : تاریخ به روایت شکست خوردگان»))

دوم )دایره جستجو که پسا غزل است به خصوص اشعار خانم حقیقت را که به عنوان مثال در مقاله آمده جدا می نمایم:

1_((اصلاً بس است فلسفه اصلاً بس است شعر 

        حالا صدای جاری این بی کس است شعر))

2_(( اصلاً تمام شعر خودم را شکستم

                  من مریمم حقیقت تلخی که ... نیستم))

3_ ((چقدر پر  شده شهری که مادرش نازاست

چقدر پر شده از این کنایه ها دختر 

چقدر پر زده سمتی که هشتمین در بود 

رسید مژده که آهو ... که گوش شیطان کر))

4_(( من مریمم حقیقت تلخی که نیستم

حتی به روی شانه ی شیطان گریستم))

5_(( دارد درون گیج خودش .../ راه می رود 

دارد درون گیج خودش... آه می رود 

تا یک جهان تازه بسازد برای تو 

تا از خودش جنازه بسازد برای تو))

خب دوستان عزیز تفکرات والتر بنیامین را خواندید و ایضن موارد مثالی که از پسا غزل در مقاله آورده شده است.سوال های اینجانب این است که:

الف) آیا نمی شود این به نظر نویسنده محترم و بزرگوار((تفکرات والتر بنیامین)) را که بسیار کلی هم هستند در شعر خیل عظیمی از اطرافیان مان بیابیم؟ 

ب)آیا درست است که ما در نام مقاله بنویسیم ((نشانه یابی تفکرات بنیامین... )) بعد در نوشته خود تنها حدود شش سطر(سه نظر کوتاه) از این فیلسوف یهودی آلمانی به عنوان تفکراتش مثال بیاوریم؟

پ)قرار بود تحقیق در دایره پسا غزل به خصوص اشعار خانم حقیقت صورت پذیرد ولی عملن همان گونه که ملاحظه می فرمائید تنها به آوردن هفت بیت از سرکار خانم حقیقت اکتفا شده آیا پسا غزل فقط هفت بیت از سرکار خانم حقیقت است؟

ت)آیا قرار بود دایره تحقیق همین هفت بیت باشد پس چرا در عنوان مقاله پسا غزل نوشته اید؟

ث)مگر در اموری که کلی است و نمونه هایش را می شود از خیلی جاها به عنوان شاهد مثال آورد می توانیم این گونه عمل نماییم و مقاله بنویسیم؟

ج)خوب است خود نویسنده ارجمند در مقاله نوشته اند که :(( البته از ابتدای شروع مقاله به این فکر نبوده ام ولی الان که دارم می نویسم به این فکر می کنم که چقدر این باحضرت مولانا هم خوانی دارد که می فرماید:« والله که من از شعر بی زارم ، من از کجا شعر از کجا» آیا مشابه همین عقاید را در کسان دیگری نیز نمی توانیم بیابیم؟اگر یافتیم باید مقاله بنویسیم به این شکل آن هم در خصوص کلیاتی که زیاد از آن گفته شده است و افراد زیادی را می توانیم بیابیم که چنین نظراتی دارند پس با تغییر عنوان مقاله و چند سطر نظر والتر بنیامین با همین شعرهای مثال زده شده نمی شود نوشت نشانه یابی تفکرات مولانا در پسا غزل؟

ابتدا گمان نمودم که این مقدمه یک مقاله است اما دیدم که نویسنده در جائی ننوشته که این مقاله ادامه دارد حتی نوشته است که:(( نکته ی مهمی که باید در پایان به آن اشاره کنم...))نتیجه این که هنوز آغاز نشده پایان یافت.

از این دوستدار ادبیات که تلاش نمودند سپاس گزارم و برای تلاشش ارزش قایلم ولی این انتقاد را جائز می دانم بیان نمائم که برادر بزرگوار اگر می خواستید مقاله بنویسید درستش را می نوشتید فکر نکرده اید که همه خواننده های مقاله شما کم سواد نیستند؟خودتان چند بار این مقاله را خواندید واقعن این مقاله را ریشه یابی تفکرات والتر بنیامین در پسا غزل می دانید؟عزیز من دنیا به سمت تخصصی شدن پیش می روند و قرار هم نیست همه افراد بشر در تمام علوم متخصص باشند وقت برای نوشتن بسیار است شما هم جوان هستید بیشتر بخوانید و عمیق تر تحقیق بفرمائید تا وقتی چند نفر مطلب شما را خواندند سطحی از آن نگذرند من چون نخواستم بی اعتنا از نیت خیرتان بگذرم نقایص را نشان دادم و گرنه می توانستم بی اعتنا رد شوم و تذکر ندهم تا شما در همین هوا بمانید.اهل فن شدن با عجله حاصل نمی شود با یک سال و دو سال و پنج سال و ده سال که نمی شود محقق شد وگرنه الان دنیا از شدت وجود محقق می ترکید.

از سرکار خانم حقیقت هم گله دارم زیرا ایشان خواننده وب سایت شان را دست کم گرفته اند نمی گویم به شعور خوانندگان شان توهین کرده اند ولی دیگر این قدر مطلب سطح پائین هم انتظار ندارم در وب سایتتان  استفاده فرمائید.امیدوارم همه ما برای بهتر شدن هر روز بیشتر از قبل تلاش نمائیم و این نکته های اینجانب را این دوست بزرگوار و پر تلاش و جوان درد دل های یک برادر بزرگ تر بدانند که خیرش را می خواهد نه چیز دیگری که جهان با تمام وسعتش تعلق خاطری برایم ندارد مگر شادی دل انسانی را برآورم.

با احترام _ خودکار کم رنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:30  توسط خودکار کم رنگ  | 

دادگاه تفتیش عقاید روم
در پی گسترش آیین پروتستان و به ویژه نفوذ آن در ایتالیا، پاپ پل سوم در سال 921 هـ ش در روم دادگاه تفتیش عقاید را ایجاد کرد. این دادگاه، که به نام دادگاه تفتیش عقاید روم و اداره مقدس هم شناخته می شود، در جنوب فرانسه و شمال ایتالیا و آلمان به فعالیت گسترده پرداخت. دادگاه تفتیش عقاید دادگاهی کلیسایی یا مذهبی بود و با پیروی از کلیسای کاتولیک روم حق کشف و مجازات هر گونه کفری را داشت که قدرت زیادی در قرون وسطی پیدا کرد.به عبارتی، نابودی هر شخص و یا فکری که بر خلاف اعتقاد کلیسای کاتولیک بود هدف این دادگاه بود.این دادگاه بیش از 6 قرن در سراسر اروپا چارچوب قانونی داشت و وحشتناک ترین دوره ی مذهبی را در طول تاریخ بشر ایجاد کرد.هر کسی به جرم الحاد محاکمه می شد 40 روز فرصت داشت تا آماده شود به گناه خود اعتراف کند. پس از این دوره، مجرمان را نیمه شب بیدار می کردند و به زندان مخصوص برای بازجویی های بیشتر می بردند. از گناه هیچ کس چشم پوشی نمی شد. مجرمان به نوبت در انتظار می ماندند تا براساس مدارک موجود به اتهام شان رسیدگی شود.در اولین مرحله محاکمه، برای تأمین هزینه های بازجویی و تحقیقات، بخشی از اموال مجرم مصادره می شد. سپس مجرم مورد سؤال و جواب قرار می گرفت، سؤالاتی که به گونه ای طرح می شد تا آنها را به دام بیندازد. بسیاری از این گونه سؤالات را نیکلاس ایمریش، مفتش اعظم آراگون، تکمیل کرده بود. این سؤالات در دستورالعمل مشخصی برای مفتشان وجود داشت. موقعیت اجتماعی مجرم به هیچ وجه در نظر گرفته نمی شد و اینکه شخص مجرم از اشراف و یا حتی خانواده سلطنتی باشد اهمیتی نداشت.برای گرفتن اعتراف، انواع شکنجه اعمال می شد. اگر فرد مجرم به کفر خود اعتراف نمی کرد ماهها در زندان حبس می شد، در سیاه چال هایی که هیچ راهی به ساختمان اصلی نداشت. زندانی ها در سلول های خود با زنجیر آویزان نگه داشته می شدند تا نتوانند حرکت کنند، ایستاده می خوابیدند و گرسنه می ماندند، در تاریکی محض نگه داشته می شدند، سپس در زندان های وحشتناک مخصوص شکنجه می شدند.مجرم حق هیچ اعتراضی نداشت و حتی حق نداشت نام جلادهای خود را بداند. هنگامی که مجرمی به این ترتیب به اجبار اعتراف می کرد و یا به هر دلیل به کفر و الحاد محکوم می شد. به دست جلادان ابتدا دار زده می شد و سپس او را با آتش می سوزاندند.دادگاه تفتیش عقاید را هیئتی مرکب از 6 کاردینال اداره می کرد و بسیار مستقل و آزاد عمل می نمود. این اداره مقدس هم چنین مشاورانی در اختیار داشت. کوپرنیکوس و گالیلئو گالیله و برونو جوردانو از اشخاص مشهوری اند که در این دادگاه محاکمه شدند و عقایدشان مغایر با اعتقادات کلیسا اعلام شد.با این همه دشمن بزرگ این دادگاه آیین پروتستان بود. این دادگاه در مخالف با این آیین در ایتالیا و آلمان و اسکاندیناوی و هلند بسیار فعال بود، اما هیچ گاه در انگلستان شکل نگرفت.کلیسای تفتیش عقاید یکی از نمادهای تاریک تعصب بشری است و هنوز این واژه وحشت آفرین است و جزئی از تاریخ غرب را تشکیل می دهد و خود یکی از عوامل مهم جدا شدن کلیسا از سیاست در غرب تلقی می شود.در سال های سیاه قرون وسطی در اروپا دادگاه های انگیزاسیون- تفتیش عقاید- «گالیله» دانشمند بزرگ و فرهیخته را تنها به این گناه! مستحق اعدام دانستند كه با تحقیقات علمی خود نشان داده بود برخلاف نظریه هیئت بطلمیوسی، زمین مركز عالم و ثابت نیست، بلكه به دور خود و خورشید می چرخد! گالیله در اثبات نظریه خود دلایل علمی و غیرقابل انكاری ارائه می كرد و استدلال!

قضات دادگاه قرون وسطی این بود كه، كلیسا، زمین را

ثابت می داند و نتیجه هیچ تحقیق علمی نباید این نظریه

پذیرفته شده را نفی كند و در غیر این صورت، كسی كه آن

را نفی كند مستحق اعدام است!... و سرانجام گالیله برخلاف نتیجه تحقیقات علمی و قطعی خود، مجبور به توبه شد!... اگرچه به قول جری آدامز، آهسته خطاب به زمین گفت، «من توبه كردم! ولی تو به چرخش خود، ادامه بده»! بعد از رنسانس و تاكنون، اروپائیان و مخصوصن فرانسوی ها از سال های سیاه قرون وسطی به تلخی یاد می كنند و دادگاه های انگیزاسیون و از جمله اجبار گالیله به توبه كردن را باعث شرمساری و ننگ تاریخ می دانند.در دوران فرمانروایی سیاسی و اجتماعی مطلق کلیسای کاتولیک در اروپا, بسیاری در دادگاه های تفتیش عقاید متهم به ارتداد, شرک و جادوگری میشدند. این افراد ابتدا محکوم به تحمل شکنجه و نهایتن اعدام به صورت های بسیار غیر انسانی می گشتند.نهایتن پاپ ژان پل دوم با تایید جنایات کلیسا برای اولین بار در تاریخ کلیسای کاتولیکو با "اشتباه" نامیدن بیش از یکصد عمل اشتباه کلیسا در آن دوران از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی نمود.

دادگاه تفتیش عقاید اسپانیا

چند تن از حاکمان قدرتمند کاتولیک، به وسیله ریشه کن کردن مذهب پروتستان سعی در حفظ کلیسای کاتولیک داشتند.چارلز یکم (۵۸ـ۱۵۰۰م)پادشاه اسپانیا و پسر او فیلیپ دوم(۹۸ـ۱۵۲۷م) به طور ویژه ای مامور به اجرای این کار شده بودند. آنها از دادگاه تفتیش عقاید اسپانیا برای مجازات پروتستان ها استفاده می کردند. دادگاه برای به دست آوردن اعتراف، قربانی ها را شکنجه می کرد. مجازات ها از پرداخت جریمه تا مرگ در آتش تعیین می شدند. جریان ضد جنبش دین پیرایی نمی توانست مذهب پروتستان را ریشه کن نماید اما توانست در نیرومند کردن کلیسای کاتولیک موفق شود.

ماجرای غم انگیز ژاندارک لکه ننگی بر دامن کلیسا ی کاتولیک و اروپا

ژان دارک به جادوگری متهم شد و ۲۱ فوریه ۱۴۳۱در دادگاهی در شهر روآن حضور پیدا کرد. اتهام‌های وارده بر وی عبارت بودند از: اصرار بر دریافت الهام از جانب قدیسین، پوشش مردانه و همچنین، اقدام او به فرار از زندان(پریدن از برج بیست متری که البته هیچ آسیبی در این ماجرا به او نرسید).ژان در دادگاه بارها درخواست داده بود که دست کم او را برای محاکمه پیش پاپ یا شورای شهر بال ببرند ولی با این درخواست او مخالفت شد.دختر دهقان زاده‌ای که به گفته خودش حتی«آ» را از«ب» نمی توانست تشخیص دهد به تنهایی ولی در کمال شجاعت از خودش دفاع می کرد. حافظه قوی او و دفاع های محکمش همه را به حیرت وامی داشت. یک بار از او پرسیدند که آیا فکر می کنی مورد عنایت و توجه خاص خدا قرار داری؟ژان پاسخ داد:«اگر نیستم خداوند مرا مورد عنایت خود قرار دهد و اگر هستم این مقام را برایم حفظ کند. اگر می دانستم که خداوند به من لطفی ندارد غمگین ترین موجود روی زمین بودم»ژان گه گاهی هم از روی حس شوخ طبعی جملاتی می گفت.یک بار یکی از منشی‌ها حرف های ژان را اشتباه ثبت کرده بود.ژان به شوخی به او گفت که اگر یک بار دیگر اشتباه کند گوش او را خواهد کشید".یک بار ژان را به اطاق شکنجه بردند و وسایلی را که آنجا بود به او نشان دادند. هنگامی که ژان لوازم شکنجه‌اش را دید، گفت که اگر بخواهند او را شکنجه کنند چون تحملش را ندارد عقایدش را انکار کرده و به هر چه که کلیسا از او بخواهد اعتراف میکند ولی به محض اینکه او را رها کنند خواهد گفت که اعترافاتش از روی ترس بوده و در نتیجه اعتباری ندارد. قاضی ها وقتی این سخن ژان را شنیدند فهمیدند که شکنجه او بی فایده‌ است و بنابراین از این کار منصرف شدند. به این ترتیب ژان هرگز شکنجه نشد. دوک و دوشس بدفورد نیز ممنوع کرده بودند که با دوشیزه بدرفتاری شود. دوک بدفورد عموی هانری ششم پادشاه انگلستان بود و چون هانری در آن زمان یک کودک خردسال بود عمویش به نیابت از او به امور سلطنتی رسیدگی می کرد. چندی بعد، دانشگاه پاریس (سوربون که برای قضاوت خوانده شده بود، ژان را مجرم شناخت و ژان برای نجات جانش، صداهایی را که مدعی شنیدن آنها بود انکار کرد و اعتراف نامه‌ای را به امضا رسانید که بر طبق آن بر مقبولیت رای کلیسا نیز تاًکید می‌کرد. اما دو روز بعد و پس از آن که نداها به سراغش آمدند و به او گفتند که نباید از کلیسا بترسد، ژان دارک اعتراف نامه‌اش را پس گرفت و گفت که از روی ترس اعتراف کرده بود.به علاوه کلیسا به وعده‌های خودش عمل نکرده بود پس لزومی نداشت و همین نیز دلیل دیگری برای این بود که ژان اعترافش را پس گرفته و به قولی که به کلیسا داده بود عمل نکند. ۲ روز بعد از اینکه ژان اعتراف نامه اش را پس گرفت یعنی صبح روز سه شنبه ۳۰ می۱۴۳۱ (در آن زمان ژان ۱۹ ساله بود) به او گفتند که خودش را برای رفتن به اعدام گاه آماده کند.ژان از شنیدن این خبر گریه اش گرفت و گفت «افسوس که بدن پاک و سالم من که هرگز آلوده نشد امروز باید بسوزد و تبدیل به خاکستر بشود»وقتی اسقف پیر کوشون به دیدنش آمد ژان به او گفت «اسقف من به دست شما می میرم»اسقف به مارتین لادونو گفت که هر چه دوشیزه می خواهد به او بدهد و سپس با خوشحالی! زندان را ترک کرد. مارتین لادونو، راهب دومینیکنی از جمله کسانی بود که به بی گناهی ژان پی برده بود ولی قدرتی نداشت که بتواند از او دفاع کند.بعلاوه در دادگاه ممنوع کرده بودند که کسی از ژان دفاع کند و یا به نفع او شهادت بدهد. حتی اجازه نداده بودند ژان وکیلی داشته باشد. ژان دارک، هنگام سوزاندنش شش بار نام عیسی را صدا می‌زد و بعد از شهادتش خاکستر وی و قلبش را که نسوخته بود در رودخانه سن ریختند. ژاندارک با این توجیه در آتش سوزانده

شد که مسیحی ها اعتقاد داشتند طبق رهنمود مسیح، خون

کسی بر زمین نباید ریخته شود. آنها وی را سوزاندند تا خونش

بر زمین ریخته نشود. با سعی و خواهش مادر و دو برادر ژان، برای او یک دادگاه تجدید نظر توسط پاپ کالیکتوس سوم برقرار شد، که بر طبق آن و پس از شهادت ۱۵۰ نفر به بی گناهی دوشیزه، محکومیت وی به طور کامل نقض شد. در۱۶ می ۱۹۲۰، ژان دارک از طرف کلیسای کاتولیک، مقدّس شناخته شد، البته وی قبلا به سال ۱۹۰۹نیز به عنوان نیکوکار شناخته شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:10  توسط خودکار کم رنگ  | 

مراسم هفتمین سال از دست دادن احمد شاملو:

http://mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=521129

اعتراض به تخریبِ سنگِ قبر احمد شاملو:

http://ahmadshamlu.poetrymag.info/

مقدمه ی حافظ شاملو:

http://www.poetrymag.ws/revue/HaafezIntro.pdf

در آمدی بر شیوه نوشتاری احمد شاملو:

http://shamlu.com/actualite/writingmethod.pdf

درباره شیوه ی تازه ی نگارش در زبان فارسی:

http://shamlu.com/odyssey/ecriture/

شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپه‌ری برگردان احمد شاملو:

http://behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/text/thelittleprince.html

ماه پیشونی (احمد شاملو):

http://havayetaze.com/Show.asp?id=4792

متن سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی:

http://www.poetrymag.ws/revue/shamlu-a-berkley.html

قضیه ی سخن رانی احمد شاملو در دانش گاه برکلی از پرهام شهرجردی:

http://www.shamlu.com/odyssey/discours/1/

http://www.shamlu.com/odyssey/discours/2/

http://www.shamlu.com/odyssey/discours/3/

http://www.shamlu.com/odyssey/discours/4/

آنچه شاملو در روزنامه کیهان نوشت:

http://www.poetrymag.ws/revue/shamlu-a-keyhan.html

متن فیلم ((احمد شاملو ،شاعر آزادی)):

http://www.poetrymag.ws/revue/shamlu-a-masterpoetofliberty.html

این فیلم را اگر وقت داشتید ببینید:

http://nl.youtube.com/watch?v=AgAck59XfqE

گفتگوی احمد شاملو با مجله ی فردوسی:

http://www.poetrymag.ws/revue/shamlu-a-entretien.html

برخی نظرات احمد شاملو:

http://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88

سال شمار زندگی احمد شاملو را در آدرس زیر بخوانید:

 http://www.shamlou.org/index.php?option=content&task=view&id=242&Itemid=64

شبکه آموزش سیما برای کودکان و نوجوانان احمد شاملو را این گونه معرفی نموده است:

http://www.irib.ir/amouzesh/koodak/etelat_omomi/Shamloo.htm

دیدگاه های محمود دولت آبادي، پروين سلاجقه، يدالله جلالي، علي بابا چاهي، رسول يونان، احمد پوري ، ضياء الدين ترابي و حميد رضا شكارسري در باره احمد شاملو را در آدرس زیر بخوانید:

http://www.atiban.com/article.aspx?id=44

اظهار نظر علی موسوی گرمارودی در خصوص مقایسه سید حسن حسینی و احمد شاملو؟!!!عجیب و عجب:

http://www.ketabnews.com/detail-4516-fa-1.html

آثار در دست چاپ و نشر احمد شاملو :

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-824931&

مرثیه

((براي نوروزعلي غنچه))

راه
     در سکوت ِ خشم
                             به جلو خزيد
و در قلب ِ هر رهگذر
غنچه‌ي پژمرده‌يي شکفت:

«ـ برادرهاي يک بطن!
    يک آفتاب ِديگر را
    پيش از طلوع ِ روز ِ بزرگ‌اش
    خاموش 
              کرده‌اند!»

و لالاي مادران
بر گاه‌واره‌هاي جنبان ِ افسانه
                                        پَرپَر شد:

«ـ ده سال شکفت و
                            باغ‌اش باز
                                          غنچه بود.
 پايش را 
             چون نهالي 
در باغ‌هاي آهن ِ يک کُند 
                                کاشتند. 

مانند ِ دانه‌يي
به زندان ِ گُل‌خانه‌يي
قلب ِ سُرخ ِ ستاره‌يي‌اش را 
                                    محبوس داشتند. 

و از غنچه‌ي او خورشيدي شکفت 
تا 
  طلوع نکرده 
                 بخُسبد
چرا که ستاره‌ي بنفشي طالع مي‌شد
از خورشيد ِ هزاران هزار غنچه چُنُو.
و سرود ِ مادران را شنيد
که بر گهواره‌هاي جنبان 
                               دعا مي‌خوانند 
 و کودکان را بيدار مي‌کنند
تا به ستاره‌يي که طالع مي‌شود
و مزرعه‌ي برده‌گان را روشن مي‌کند
سلام 
        بگويند. 
و دعا و درود را شنيد
از مادران و از شيرخواره‌گان;
و ناشکفته
              در جامه‌ي غنچه‌ي خود 
                                             غروب کرد 

تا خون ِ آفتاب‌هاي قلب ِ ده‌ساله‌اش
ستاره‌ي ارغواني را 
                         پُرنورتر کند.» 

وقتي که نخستين باران ِ پاييز
عطش ِ زمين ِ خاکستر را نوشيد
و پنجره‌ي بزرگ ِ آفتاب ِارغواني
                                        به مزرعه‌ي برده‌گان گشود
تا آفتاب‌گردان‌هاي پيش‌رس به‌پاخيزند،
برادرهاي هم‌تصوير!
براي يک آفتاب ِ ديگر
پيش از طلوع ِ روز ِ بزرگ‌اش
                                    گريستيم.مهر ۱۳۳۰

تأملي زيباشناختي برفضاسازي دوشعر معاصر از احمد شاملو

نقد/ دكتر پروين سلاجقه( ايران ) را در آدرس زیر بخوانید:

http://www.atiban.com/article.aspx?id=240

برای اطلاع از زندگی و آثار احمد شاملو به آدرس های زیر سر بزنید:

http://www.mashaheer.net/archives/000040.html

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88

http://forum.p30world.com/showthread.php?t=79076

یادداشت احمد شاملو بر ترجمه ((دن آرام )):

http://www.dibache.com/text.asp?id=144&cat=43

 نگاهی به زندگی و آثار شاملو از نوعی دیگر ؟!!:

http://ahmadshamlu.blogfa.com/

در آدرس های زیر شعر و داستان و فایل صوتی از احمدشاملو در دسترس است:

http://www.iranmania.com/poetry/poet/ahmad_shamloo.asp

http://www.avayeazad.com/shamloo/list.htm

http://www.iransong.com/person/54.htm

http://www.iranactor.com/BELLES/shamloo/defult.htm

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:50  توسط خودکار کم رنگ  |